سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۰

شبی ای شمع در آغوش ما جا می توان کردن

چو گل در گلشن ما سینه را وا می توان کردن

چرا یک ره نظر بر عالم ای نوخط نمی سازی

بهار آمد گلستان را تماشا می توان کردن

دکان واکرده در بازار محتاج خریداریم

متاع کم بها داریم و سودا می توان کردن

ز جوی شیر آمد رخنه ها در بیستون پیدا

به نرمی کوه را از جای بیجا می توان کردن

قدح را تا کی ای ساقی نهان در آستین داری

گهی سوی حریفان دست بالا میتوان کردن

در گلزار را ای باغبان تا چند بربندی

به حال عندلیبان گاه پروا میتوان کردن

باشک سرخ و رنگ کهربای سیدا بنگر

لبالب دامن از گلهای رعنا میتوان کردن