فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را

نگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را

نظر بر نرگس مستانه‌ی جادووشی دارم

که چشمش سرمه‌دان ناز سازد چشم آهو را

بر و رویش مسلمان را به مصحف سوختن خواند

سر زلفش به آتش می‌نماید راه هندو را

به خشم و ناز ازو یک ذرّه روی دل نگردانم

بگردم گِرد آن وقتی که گرداند ز من رو را

دل آتش مزاج من به هیچ از جوش ننشیند

مگر آب دم خنجر نشاند آتش او را

به زور این عقده از پیش دل او برنمی‌خیزد

ندانم کوهکن تا چند دارد رنجه بازو را

به راهی بایدم، با همرهان بد موافق شد

که انگشتان پا از هم تهی سازند پهلو را

مرا از فضل سرشاری که دارم این پسند آمد

که در بزم ادب تا می‌توانم کرد زانو را

به چوگانی که بازی می‌کند گردون بالادست؟

که یک ضربت ز مشرق تا به مغرب می‌برد گو را

به آن رعنا بت آتش‌طبیعت، کس نمی‌گوید

که از چشم بدان پوشیده دارد روی نیکو را

اگر داری هوای خدمت مردان ره فیّاض

به آب حلم باید روی شستن آتشین خو را