میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۸

کس را مسنج جز بترازوی خویشتن

و از کس مرنج نیز بجز خوی خویشتن

ای هوشمند سوی رفیقان نظر فکن

چونانکه می نظر فکنی سوی خویشتن

۳

چندین مپوی گرد پزشکان بیخرد

در خود بجوی مرهم و داوری خویشتن

هان ای ستبر بازوی استیزه کار، هان

چندین مباش غره ببازوی خویشتن

ترسم که چون پلنگ بافزایش غرور

خود را در افکنی تو بنیروی خویشتن

۶

ای شیر مرد تا بکی از مدح روبهان

پیوسته کور مانی از آهوی خویشتن

همواره می بکوش و تکاپوی کن ولی

غره مشو بسعی و تکاپوی خویشتن