رفیق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۱

تو نامهربان مه همانی که بودی

همان ماه نامهربانی که بودی

مرا آزمودی همه عمر و اکنون

همان در پی امتحانی که بودی

بر آن بودی اول که از در برانی

چو می بینمت بر همانی که بودی

دلم سوختی کاستی جان و بازم

مراد دل و کام جانی که بودی

به تو از وفا من چنانم که بودم

به من از جفا تو چنانی که بودی

همین از تو من تلخکامم وگرنه

تو آن شوخ شیرین زبانی که بودی

رفیق از غم آن جفا جو همانا

شکسته دل و ناتوانی که بودی