به خشم رفتهی ما گر به صلح بازآید
سعادت ابدی از درم فراز آید
حکایت شب هجر و حدیث طرهی دوست
اگر سواد کنم قصهای دراز آید
چو یاد قامت دلجوی او کند شمشاد
رود به طرف لب جوی و در نماز آید
برآید از دل مشتاق کعبه، نالهی زار
اگر به گوش وی آوازهی حجاز آید
کجا به ملک جهان سر درآورد محمود
اگر چنانکه گدای در ایاز آید
زهی سعادت آن کس که از پی مقصود
رود به طالع سعد و سعید باز آید
کی از هوای تو باز آیدم دل مجروح
که پشه باز نیاید، چو صید باز آید
دلی که در خم زلفت فتاد اگر سنگ است
ز مهر روی تو، چون موم در گداز آید
چو عود هر که ز عشّاق دم زند خواجو
ز سوز فارغ و از ساز بینیاز آید