خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳

بر سر کوی تو اندیشه‌ی جان نتوان کرد

پیش لعلت صفت زاده‌ی کان نتوان کرد

مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان

که به گِل، چشمه‌ی خورشید نهان نتوان کرد

از میانت سر موئی ز کمر پرسیدم

گفت کان نکته‌ی باریک، عیان نتوان کرد

با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد

شمه‌ای از غم عشق تو بیان نتوان کرد

نوشداروی من از لعل تو می‌فرمایند

به شکر گرچه دوای خفقان نتوان کرد

ناوک غمزه‌ات از جوشن جانم بگذشت

در صف معرکه اندیشه‌ی جان نتوان کرد

گر به تیغم بزنی از تو ننالم که ز دوست

زخم شمشیر توان خورد و فغان نتوان کرد

راستی گرچه به بالای تو می‌ماند سرو

نسبت قد تو با سرو روان نتوان کرد

خواجو از دور زمان آن‌چه تو را پیش آید

جز به دوران زمان فکرت آن نتوان کرد