ز توست پای گریزم ز توست دست ستیزم
هم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم
به عجز خویش نبردیم هست با تو و نازت
وگرنه خشم تو داند که من نه مرد ستیزم
پس از نگاه به سویم اشارتی کن از ابرو
فکندیام چو به تیری به تیغ زن که نخیزم
خیال طُرّهٔ تو اژدهای حادثهخوار است
به پاس گنج دل از رنج نفس حادثه خیزم
حکایتی مگر آرم به نامه از خم زلفت
ز سطر سلسله سازم ز نقطه غالیه بیزم
بیا به بزم حریفان ببین کرامت ساقی
به جام صاف شراب و به کام خنجر تیزم
نشاط را چه ملامت کنی ز مهر نکویان
بگو ملامت آن کس که عقل داد و تمیزم