جان بدادم در فراق روی او
چند سرگردان شوم در کوی او
دیدهٔ حسرت نهاده بر رهم
تا مگر باری ببینم روی او
خوبرو یاریست لیکن تندخوی
دل به جان آمد مرا از خوی او
از دل خود رشک میآید مرا
تا چرا گشتهست همزانوی او
با همه جوری که از او میبرم
ناگزیرم ناگزیر از روی او
رو نگردانم ز دست یار خویش
تیغ جور ار بارد از باروی او
خوش نسیمی میدمد از صبحدم
می روم گرد جهان بر بوی او
گر جهان سر تا به سر حوری شود
دیدهٔ جان باشدم بر سوی او