جانا ز دست عشق تو فرسوده خاطرم
گر دورم از نظر به دل و جانت حاضرم
منظور من تویی به جهان ای جهان جان
وز دیده بر جمال تو ای دوست ناظرم
چون من کسی ندید خریدار در جهان
جان میفروشم و غم عشق تو میخرم
من معتقد به حسن و جمالت شدم چنانک
کز مهر وی دوست به خورشید ننگرم
از روزگار هجر به جان آمدم بیا
جان را کنم فدات گر آیی شبی برم
با وصل دوست دوزخ ما هست چون بهشت
با هجر دوست جنّت مأوا کجا برم