آن شنیدی که سلیمان نبی
خواست دستوری ز یزدان غنی
تا صلای عام سلطانی کند
هرچه جاندار است مهمانی کند
گفت یا رب جمله را روزی ز توست
فرخی و فر و فیروزی ز توست
روزی و روزیخور و روز از تو اَست
شام قدر و صبح نوروز از تو اَست
خوشه از تو خرمن از تو نان ز تو
دستِ گیرا از تو و دندان ز تو
چشمهٔ آب از تو، سیرابی ز تو
خرمیها از تو شادابی ز تو
من که باشم تا کسی را نان دهم
قطرهٔ آبی به یک عطشان دهم
لطفها را چونکه باید واسطه
شاید از روزی شوم من رابطه
واسطه اندر میان انداختی
کار عالم از وسایط ساختی
واسطه نز راه عجز و حاجت است
واسطه از کبریا و عزت است
حسن تکلیف این وسایط را سبب
شد وگرنه بید میدادت رطب
این سببها جمله آمد ابتلا
ابتلا از بهر ما آمد بلا
ورنه شه را با سببها کار نیست
بی سبب کاری به او دشوار نیست
صد سبب را گر کند بی فایده
بی سبب گاهی دهد صد عایده
صد سبب را گاه سوزد بال و پر
بی سبب گه میرساند صد اثر
هم سبب از او سبب سازی ازو
بر سبب تأثیر پردازی ازو
سوزد و سازد کسی را کار نیست
هیچکس را زَهرهٔ گفتار نیست
میدهد میگیرد این طرار کیست
کار خود پنداری این پندار چیست
چون سلیمان کرد دستوری طلب
آمدش دستور از دربار رب