جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸

هر قدر زور آورد عشقت شکیباییم ما

شمع‌سان در سوختن‌ها پای بر جاییم ما

کس ز حال تیره‌روزان جنون آگاه نیست

همچو شب در خود نهان از جوش سوداییم ما

می‌رویم از خویشتن چون شمع با بال نگاه

تا به رخسار تو سرگرم تماشاییم ما

مشت خاک ما کند جولان قمری بر هوا

گرد راه جلوهٔ آن سرو بالاییم ما

والهٔ دیدار را نظاره از جا می‌برد

همچو شبنم محو آن خورشید سیماییم ما

ما نه ما باشیم تا مستیم اسیر خویشتن

چون ز خود رفتیم در راه طلب ماییم ما

تنگنای شهر مأنوسِ مزاجِ عشق نیست

همچو مجنون از هواداران صحراییم ما

در نظرشان دگر جویا قناعت پیشه راست

پای در دامان اگر بردیم دریاییم ما