سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۹

شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید

موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید

عجبی نیست درین دور که خط خوبان

در ته زلف شود چون شکم مار سفید

ای گل از چاک گریبان تو حیرت دارم

من که مویم شده چون صبح درین کار سفید

نازم ای رشته ی تسبیح که در حلقه ی کفر

نتواند شود از شرم تو زنار سفید

چشم یعقوب همین بر رهت ای یوسف نیست

چشم ها کرده چنین شوق تو بسیار سفید

تا بود رنگ حنا خون مرا، در ره شوق

نگذارم که شود ناخن یک خار سفید

ترسم از قحط خریدار به عهدت یوسف

موی چون شمع کند بر سر بازار سفید

سبز باید در و دیوار به بنگاله سلیم

چه کنی خانه ی خود را در و دیوار سفید؟