آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۰

چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم

وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم

تا بکی چون زاغ اندر باغ آیم با خزان

عندلیبم کن که تا زیب بهارستان شوم

تا بکی باشم سکندروار در ظلمات نفس

جرعه ای بخشا مرا تا چشمه حیوان شوم

چیستم من مشت خاکی تیره آلوده برنگ

قطره ای افشان بخاکم تا سراپاجان شوم

ذره زآن کیمیا ده تا که اکسیرم نی

تا شوم قابل که با خاک درت یکسان شوم

چون فلاطون چند جویم سر حکمت را زخم

لقمه ای بخشا از آن خوانم که تا لقمان شوم

ساقیا از آبشار معرفت رطلی بیار

تا شناسم یار و بر اغیار دست افشان شوم

پارسی گو الکن و آشفته شیرازیم

منطقم بگشا که در مدح نبی سحبان شوم

مرتضی را وصف گویم تا امام عسکری

بعد از آن مدحت‌سرای صاحب امکان شوم