اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۴
خوش بهشتی است روی او دیدن
دل گرفتار موی او دیدن
خواب نادیده می کنم تعبیر
خویشتن را به کوی او دیدن
گل عمر ابد به بار آرد
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۶
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار من
نفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من
به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی را
به دام اضطراب خویش می افتد شکار من
به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود را
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۶
بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشین
چو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
ز یاد چشم تو شیرین حکایتی دارم
برای خاطر ما یک نفس بیا بنشین
سبکروی ثمر نوبهار آزادی است
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۳
دل را چگونه منع محبت کند کسی
گیرم که بشنود چه نصیحت کند کسی
مستی ز باده خنده ز گل خرمی ز باغ
در زیر آسمان چه فراغت کند کسی
گشتم غبار و از سر کویش نمی روم
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۱
همه نازی نیاز می بینی
شوخی و امتیاز می بینی
سوخت دل مغز استخوان مرا
شمع خلوت گداز می بینی
با نگه آشنا نمی گردد
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۵
به استقبال مژگان سیاهی
نگاهم می رود هر دم به راهی
چه می کردیم با چندین خجالت
اگر بودی زبان عذرخواهی
دل است آیینه روز و شب ما
[...]
