اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۱
همای همت من آنچنان رمید از خلق
که گر بعرش در افتد مجال پروازش
ز آفتاب چنان بگذرد هم از دهشت
که ذره یی نفتد سایه بر زمین بازش
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۲
آگه ز درد خسته عشق بتان کسیست
کو خود ز درد عشق بود خسته و ضعیف
بیمار عشق را ز فغان جان به لب رسید
بی درد را خیال که نی میزند حریف
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۳
یک نشانده اند مردم از آن دل کشد بدل
مردن در انفصال بود جان در اتصال
شهوت کمال راحت از آنرو بود که نفس
با اتصال خویش رسد بعد از انفصال
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۴
حال درویش خسته باز مپرس
غم دیرینه بازگو چکنم
بسخن گر شوی صلاح اندیش
چون نباشی سخن شنو چکنم
چون فلک آتشم بخرمن زد
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۵
خودستایی عیب درویشان بود
لیک اگر پرسی ز فضل اندوزیم
سامری در پیش من گوساله ایست
کزید بیضاست سحر آموزیم
عیسی ام در نطق و از تجرید نیست
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۶
بحث آب حیات است چو با خضر مقالست
کز مشرب ساقی نشود آب سخن کم
در عربده خر صفتان خامشی اولی
با عرعر خر عیسی مریم نزد دم
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۷
اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافت
دارد فغان ز غصه و از عیب آه هم
بی عسریسرکی بود این سنة الله است
شد مایه فرح غم درویش و شاه هم
ناگاه کودکی ببر ظلم پیشه یی
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۸
می و مطرب همه در بزم یارست
مجو ایزاهد از خلوت مگر غم
جهنم خلوتست و بزم جنت
تو گر جنت نمیخواهی جهنم
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۸۹
الف را ذات یکتا دان که اصل و فرع اشیا شد
چنانک آمد احد این کثرت آحاد را ضامن
هم او در ظاهر و باطن هم او در اول و آخر
هو الاول هوالآخر هو الظاهر هو الباطن
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۰
کارم درست بود نخست و چومه شکست
یارب برحمت آخر من چون نخست کن
یک گوشه نظر فکن از آفتاب وصل
کار شکسته ام چو مه نو درست کن
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۱
به شعر فخر مکن راه شاعری مسپر
مگر شعار کنی در کلام حق قانون
ز سوره شعرا « رب نجنی » اهلی
ز سیرت شعرا یتبعهم الغاوون
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۲
با وجود پادشاهان سخن کز لطف نظم
بر حدیث هر یکی واجب بود صد آفرین
عقل و فهم شاعران در عجز و حیرت آورند
سعدی معجز نما و حافظ سحرآفرین
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۳
خار و گل باهم برآمد خاصه در گلزار شعر
ای سخن چین گل بچین از گلشن دیوان من
من بصد خون جگر باغ گلی آراستم
آنچه گل باشد تو را و آنچه خارست آن من
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۴
شاهدان عهد ما در عهد و پیمان و وفا
سست تر از بند شلوارند پند از من شنو
قید شاهد نیست جز مهر درش چون در گشود
هر که خواهد گو بیا و هر که خواهد گو برو
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۵
نظر بصورت یاری فکن که چون خورشید
بپا کدامنی از مادر فلک زاده
مبین بصورت آلوده دامنان زنهار
که خار بهتر از آن گل که در گل افتاده
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۶
گذشت عمر و دل از شعر و عاشقی بگذشت
حدیث زلف دراز بتان نشد کوتاه
ز شعر و مشق جنون با وجود موی سفید
هنوز نامه اعمال میکنیم سیاه
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۷
فطرت آدم است یک جوهر
تا چه چیزش قضا قرین کرده
نطفه یی را ز پاکی طینت
جوهر لعل آتشین کرده
دیگری را چو آب چشم فقیر
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۸
همه عمر از شراب و شاهد و شعر
نبودم یک نفس خالی درین راه
کنون چون پیر گشتم خلق گویند
که اهلی توبه کن استغفرالله
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۹۹
مکن ای خواجه میل سگ صفتان
بدعت بد در این دیار منه
چون زنی را رئیس ده کردی
خلق ده را تمام رخصت ده
گرچه در ده زنی سگی باشد
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۰۰
یارب بگیر دست من پیر ناتوان
کز دست عمر گرانمایه شده تباه
موی سیاه را بعبث کرده ام سفید
روی سفید را بگنه کرده ام سیاه
