صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۵
روان تسلیم دلبر دارم امروز
غمی از روی دل بردارم امروز
به میمون طلعت از نوشین لبانت
به یک مینو دو کوثر دارم امروز
بدین چهر فروزان حاش لله
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارش
که دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامی
که آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسم
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶
دلم پیوست به ایشان در آن زلف و زنخدانش
چه محکم شد فراهم کنده و زنجیر و زندانش
به تیغ اشتیاقم کشت و خرسندم که در محشر
به دستاویز خونخواری زنم دستی به دامانش
مگر بار غم از جانم خود آخر وهله برداری
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳
کاش مغزی داشتی تا جای خاک
پیر دهقان سرفکندی پای تاک
گر نبودی سفله پرور چرخ دون
غیر رز هرگز نروییدی زخاک
برده دل ها در ید آن شوخ چشم
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۴
دلم از قید آن مشکین حمایل
اگر خواهی رها بازش فرو هل
چو جان را دید با سامان تر از دل
غمت در جان از دل ساخت منزل
وطن غربت شد از عشقت چو برمن
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۰
ز میر کعبه زرقی چند دیدم
که زین کافر مسلمانی رمیدم
فکندم خرقهٔ تلبیس و طامات
به تن پیراهن تقوی دریدم
شعار زهد آوردم به بر چاک
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۵
ترا تا از دو عالم برگزیدم
دو عالم را قلم بر سر کشیدم
به سودای غمت در رستهٔ عشق
دلی بردم جهان ها جان خریدم
عذاب دوزخش نارد تلافی
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۶
من اول ره که رفتار تو دیدم
به درد این گرفتاران رسیدم
به دستی دامن از دستم کشیدی
که از دستت گریبان ها دریدم
به هشیاری شکستم شیشه و جام
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۴
ندانمش که به گردون چگونه بگذارم
دلی که برد نهانی ز کف پری دارم
مرا که از دو جهان نیست غیر جان و تنی
بدین بضاعت اندک ترا طلبکارم
من گدا که به کف جز غمیم وافر نیست
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۳
دوش از آن باده که پیمود بطی جانانم
نه چنان بیخود و مستم که سر از پا دانم
دست از دامنم ای بدرقه بردار و برو
که سفر کردن از این در قدمی نتوانم
دولت و زندگیم جان و دلی بیش نبود
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۴
به لب رسید به جانان رسید تا جانم
چه خوش به وقت به بالین رسید جانانم
شکست دست و غمم تخته بند هجران ساخت
عجب مبین که قبا ننگری گریبانم
به رحمت ازلی یابم از مرض بهبود
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۵
گر بود قابل قربان قدومت جانم
بی وفایم که به جان در طلبت درمانم
خرم آن روز که قیدم بگشایند ز پای
و ز قفس باز پرد طایر بال افشانم
بسپرم راه گلستان وفا دست نشان
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸
تا سیر سرو و سوری آن سیم تن کنم
حاشا که یاد سرو و هوای سمن کنم
هر کین که می کشد فلک از من ولی دگر
محکم به مهر آن مه پیمان شکن کنم
صد پیرهن قبا کنم امروز تا شبی
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹
سرشک دیده اگر رشک آب جو نکنم
به خاک پای تو تحصیل آبرو نکنم
نشان خاک درت بر جبین من پیداست
به آب چشمش اگر پاک شست و شو نکنم
مرا به وادی عشق تو نیست یک سر خار
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۰
ای دل امشب چاره هجران به مردن می کنم
آخر این دشوار را آسان به مردن می کنم
عشق را درمان به هجران هجر را درمان به صبر
کردم اینک صبر را درمان به مردن می کنم
دوست فرمانم به هجران داد و هجرانم به مرگ
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۵
ساقی امشب ز تو ما چشم نگاهی داریم
بی ریا قصد ثوابی به گناهی داریم
منع ما گو نکند محتسب از می که شگرف
جرم بخشنده خطاپوش الهی داریم
نهراسیم اگر سنگ ببارد ز سپهر
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۷
گشودی طلعت از گیسوی درهم
نمودی صبح عید از شام ماتم
بهر قرنی فلک یک ره جهان را
محرم آرد و نوروز با هم
تو هر روز و شب از آن زلف و رخسار
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۱
به جز خار جفا زین گل عذاران
مرا نامد نصیب از خیل یاران
شدم پیر از فراقش در جوانی
نهالم را دی آمد در بهاران
گراییدم به عشق از شوق رفتم
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳
الا ماهم الا یارم الا جان
گلستانم گلستانم گلستان
جدایی تا گزیدم زان سر کوی
پشیمانم پشیمانم پشیمان
ز سودای سر آن زلف سرکش
[...]
صفایی جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵
شب و روز از غمت در باغ و زندان
در افغانم در افغانم در افغان
کجا بی باغ رویت دل گشاید
ز بستانم ز بستانم ز بستان
بیا و ز دیده بنگر سیل خونین
[...]
