اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳
فلک ز کام من سفله کیش عار نداشت
دلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت
به کوه و دشت جنون سوده گشت پای طلب
به بیزبانی من عشق خاکسار نداشت
بهار عنبر خاکستر شهید وفا
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳
دامن صحرا و کوه از دامن گلچین گذشت
بسکه گلگون کوهکن را در نظر رنگین گذشت
نقل شیرینی ز خسرو ماند آخر یادگار
جان شیرین داده نتوانست از شیرین گذشت
شد شفق زاری که سامان گلستان پاک سوخت
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷
نامه شوق تو را گر مختصر خواهم نوشت
بیشتر از بیشتر از بیشتر خواهم نوشت
سوختم تا پاره ای از خود خبردارت کنم
شکوه خوی تو بر بال شرر خواهم نوشت
صفحه اشکم به مهر پاره های دل رسید
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰
گشته آیینه بیقرار خطت
شده طوطی مگر شکار خطت
بهر مشق دل شکسته نویس
می کشیدیم انتظار خطت
می توان خواند شرح گلشن راز
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴
گلستانی که هوای دل نومید گرفت
باغبانش ثمر پیشرس از بید گرفت
باده الفت سرشار قوامی دارد
شبنم گریه ما دامن خورشید گرفت
حلقه دام گرفتاری ما چشم غزال
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲
شرم رخت به دیده نقاب سمن گرفت
شوق لبت ز غنچه گلاب سخن گرفت
بر ناتوانیم نگر و حال دل مپرس
بیچاره چون فتاد ز پا دست من گرفت
یاد تو شمع بزم تماشاییان مباد
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۳
مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موج
بند زبان ندارند اهل زمانه چون موج
کی بیمی از شکستن دارد به بحر هستی
تا کشتیی نگردد صید کرانه چون موج
از خویش اگر گذشتیم راه برون شدن هست
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۵
همای گرد مجنون تو پرواز آشیان گردد
مبادا صید دام موجه ریگ روان گردد
خیال نقش پایت دام هوش گلستان گردد
هوای جلوه گاهت قبله سرو روان گردد
نسیمی می وزد بر کشته شوق از مغیلانی
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۶
اگر خاکستر پروانه ما توده می گردد
پر از گل می شود گر دامنی فرسوده می گردد
جلایی می دهد آیینه او را غبار ما
علاج ضعف دل باشد گهر چون سوده می گردد
دعایی می کند پنهان زبانش لکنتی دارد
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۹
میان مهربانی آنچنان بیگانه می خندد
که شمع از خجلتم می گرید و پروانه می خندد
به پیری گشته ام بازیچه طفلی تماشا کن
ز شوخی زیر لب بر محرم و بیگانه می خندد
چنان گرم است از دیوانه ام بازار خندیدن
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶۲
غبار عشقم از انجام من آغاز می بارد
گرفتاری هنوزم از پر پرواز می بارد
به رقص آورده دلها را خیال چشم بدمستی
چه شرم است اینکه از هر بیزبانی راز می بارد
مشبک گشت جانم دل به سیلاب فنا دادم
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۰
به جایی میرسد شوقی که الفت راهبر دارد
پر پرواز طوطی رنگ برگ نیشکر دارد
دلی از کین مردم پاک می بینی چه می دانی
که از بیجوهری این تیغ جوهر بیشتر دارد
سری در جیب کش چون قطره سیر بحر هستی کن
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷۹
دلی کز غمش می به ساغر ندارد
الهی که تا حشر سر بر ندارد
چه گل چیند از پنجه دست رسایی
که خاری ز راه دلی بر ندارد
گلم دست خالی است از سیر باغی
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۸
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو دارد
نگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گردد
مگر در سر هوای غنچه خندان او دارد
شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستم
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۱
دل زخم که جان داغ که گل خار که دارد
حیرت به کف آیینه دیدار که دارد
از ذره گریبان هوا دامن باغ است
گردم نظر از جلوه رفتار که دارد
دامان شفق چاک گریبان تماشا
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۶
حباب با دل من آشنایی ای دارد
شکسته بند خطر مومیایی ای دارد
رهین منت پیر و جوان ز یکرنگی است
دلی که آینه خو شد گدایی ای دارد
خرابه کشتی و صحرا محیط و دل طوفان
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۰
دل به یاد تو زهر چاک هلالی دارد
عشق ماهی است که تعویذ زوالی دارد
سرو اگر تربیت از سایه قدت گیرد
گر شود خشک به هر ریشه نهالی دارد
در پریشانکده یأس بود فیض رسا
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۶
نه تنها صبر با کم آرزوی بیش نگذارد
چو کامل شد جنون دل را به جای خویش نگذارد
ز آتش یک نفس تا مانده سامان شرر دارد
دلم را سرنوشت سوختن درویش نگذارد
چه رنگین صرفه ها بردند خلق از مردم آزاری
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۰۷
اگر بینش ز مژگان پر برآرد
سر از کار جنون کمتر برآرد
اگر نیستان برد از بحر دل آب
چمن جای ثمر گوهر برآرد
قدم در چشم گلشن رنجه فرمای
[...]
اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۱
مگو کشتن بلایی بر سر منصور میآرد
شراب نیستی جان در تن مخمور میآرد
چه شد خوارم جنونم آنقدرها دوست میدارد
که زنجیر مرا از تار زلف حور میآرد
نمیدانم دل دیوانه در بزم که ره دارد
[...]
