ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴
تا به گلشن رفته ای بلبل به فریاد آمده
کآن که گل را بی وفایی می دهد یاد آمده
سرو را از بندگی سرو قدت آزاد کرد
در چمن زان رو خطابش سرو آزاد آمده
سلسله از بهر داد آویختندی پیش ازین
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵
تا کی کنی آزار من زار شکسته
آزردگی ای هست در آزار شکسته
بیهوده چه رنجم که زمن زود گذشتی
زودی گذرند از بر دیوار شکسته
آسان نرود محنت هجران تو از دل
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶
خوشا روزی که یادی از من آواره میکردی
نبودی عاشق و بیچارهای را چاره میکردی
نمیرفتی ز دنبال نظر رسوا نمیگشتی
اگر در عشق خود حال مرا نظاره میکردی
به این زودی گریبان گر به دست دل نمیدادی
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۷
گفتگویت میدهد یاد از عتاب تازهای
یار گویا دیده بهرم باز خواب تازهای
بر رخت بس بود از زلف پریشانت نقاب
از خط مشکین چرا بستی نقاب تازهای
شب بود آبستن خورشید و خورشید رخت
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۸
میخورم می از برای گریهٔ مستانهای
ورنه از مستی چه حظ دارد چو من دیوانهای
گر بود بیماری این حالی که دارد چشم یار
راحت آن باشد که بیماری بود در خانهای
هرکجا حسنی بود عشقیست از ما سر مپیچ
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹
تو چون هرگز غمی از خاطرم بیرون نمیکردی
دریغا دم به دم درد و غمم افزون نمیکردی
مصیبتهای پی در پی دمادم گریه میخواهد
چه میکردم اگر هردم دلم را خون نمیکردی؟
مگو حسنی ندارم من، مکن خورشید را پنهان
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۰
خوشم که با لب او آشنا نشد سخنی
کیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشت
که چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگی
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱
آفت صد دودمانی آتش صدخرمنی
ساده لوحی بین که گویم دشمن جان منی
بر مراد یار باید بود در اقلیم عشق
دشمنم با خویش چون دانم که با من دشمنی
ترسم این الفت که دارد با گریبان دست من
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۴
عزیزی گفت با من دوش کای سلطان سوداگر
چرا با این قدر سامان به جنت متهم باشد
چو ماهی می کند جمع درم اما نمیداند
که صید ماهیی جایز بود کانرا درم باشد
بدو گفتم کریمش گرچه نتوان گفت البته
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۵
میدهند از شوق آن رخساره جان از بهر آن
روز و شب خورشید و مه در خانه روشن کردنند
گر غباری داشتی در دل بیا بگذر بس است
از غریبانی که کویت را غبار دامنند
دوستند آنان که در اندیشه ی قتل منند
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱
نموده صبح صادق جامه پاره
فتاد، لرزه بر جان ستاره
در آن مجلس که خلد جاودان بود
ز آثار جمالش هم چنان بود
که گر از چشم پابیرون نهادی
[...]
