جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱
چه می بود این که مستان را به یک ره بیخبر کردی
چه نقل است این که مجلس را سراسر پر شکر کردی
چه نام است این که چون خواندی مرا از خود به در کردی
چه قول است این که چون گفتی مرا زیر و زبر کردی
چه بوی است این نمیدانم که باد صبح میآرد
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲
سالها خاک ره عشق به مژگان رفتیم
تا شبی در حرم وصل تو خوشدل خفتیم
اشک خون بر دل ما گشت روان بسیاری
تا به الماس بیان گوهر معنی سفتیم
سروری میطلبی خاک ره مردان باش
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳
کر از دل بستری زنگار زنگار
جمال معرفت آید به دیدار
نخست آیینه روشن که به ظلمت
که ناگه بردی از وی عکس انوار
همان از هیچ طور مرد راهی
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴
ملک کونین به آوازه ما مینرسد
کام عالم به بر آوردن ما مینرسد
تا گدایی نکنی بر در خمخانه عشق
اندر این بزم تو را دست به جامی نرسد
تا سر کوی تو بر رحمت اغیار بود
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵
روز ازل که از تن خاکی اثر نبود
جان را بجز هوار تو کار دگر نبود
خاص از برای عشق تو در عالم آمدم
ور نه مرا ز کوی تو عزم سفر نبود
اول توام ز خویش خبر دادی ار نه من
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۶
مطلع صبح صفا روی تو را میگویم
حق علیم است که بی روی و ریا میگویم
دفتر حسن تو را بر همه کس میخوانم
درس اخلاص تو را در همه جا میگویم
نقش بالای تو را گر چه همی خوانم راست
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷
گرم به قول رقیبان برند از بر خویش
نه ممکن است که دل برکنم ز دلبر خویش
دلش سپردم و عذرم به جا همیخواهم
که شرمسارم از این تحفه محقر خویش
چو آستین ارادت ز دست بیرون است
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
دلم به دور رخش میل لالهزار ندارد
که لاله حسن و دلآویز آن نگار ندارد
من از تفرج گلزار و باغ فارغم آری
اسیر عشق سر باغ و لالهزار ندارد
طراوتی که بناگوش و موی او را هست
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
دلم سپردم و هم جان و تن روانه اوست
که آفت دل و دین چشم جاودانه اوست
تنم ز صحبت جانان اگر چه محروم است
ولی دلم ز مقیمان آستانه اوست
اگر به وصل دلم ملک دل بسازد مست
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰
هرگز آن روز مبادا که نه عاشق باشم
یا نه در عشق طلبکار حقایق باشم
گر جدایی کنم از عشق خدا این مکناد
که خجالتزده حضرت خالق باشم
من اگر عشق نبازم به چه کار آیم باز
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱
مرا دلیست که با عشق بر نمیآید
ز قید مهر و محبت به در نمیآید
به هر طریق که با او ز عقل میگویم
در او نصیحت من کارگر نمیآید
دلا ز خویش سفر کن که راه کعبه وصل
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲
هدهد ما دگر از ملک به ما مینرسد
مردم از شوق ندانم که چرا مینرسد
انتظار غم معشوق بلاییست عظیم
به من عشق جز این رنج و بلا مینرسد
هر شبی نوبت وصلیست تو را با دگری
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
به حق آن که ندانم جز آستان تو بابی
که در فراق ندارم مجال خوردی و خوابی
نیازمندی جانم به خاکبوس جنابت
گذشت از آن که محاسب در او رسد به حسابی
اگر شکایت هجران هزار سال نویسم
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴
چند از فصل بهاران در کنار زنده رود
نغمه نای عراقی با نی و آواز رود
بر سر پل عاشقی دیدم که رودی مینواخت
اشک خون از دیده میبارید و میگفت این سرود
چون بود حال غریبان در فراق رود خویش
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵
حدیث عشق دردآمیز باشد
سماع شوق شورانگیز باشد
نسیم آن نفس کز مهر خیزد
چو باد صبح عنبربیز باشد
که باشد نوحهگر صاحب نصیبت
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶
تویی که وصل تو کام دل حزین من است
خیال روی تو همواره همنشین من است
تویی که زلف و بناگوش و خط و عارض تو
بنفشه و گل و ریحان و یاسمین من است
چگونه گوشه توانم گرفت که ابرویت
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷
به بوی وصل تو میپروریم جان در تن
که آفرین خدا بر تن روان تو باد
ز آستان تو دارم مراد هر دو جهان
که حادثات جهان دور از آستان تو باد
اگر چه بیگنه از من عنان بتافتهای
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸
گر جان فشانی ای دل در پای یار اولی
گر زآن که عشق بازی با آن نگار اولی
یک دم خیال قدش از دیده نیست غایب
جای گل و صنوبر بر جویبار اولی
خواهم که آن میانش خوش در کنار آرم
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹
تویی که حکم تو بر جان من روان باشد
ز دل هوای تو نزدیکتر ز جان باشد
گمان مبر که به جور از تو روی برتابم
گرم به تیغ زنی دوستی همان باشد
چو آستین حیاتم فتد به دست اجل
[...]
جنید شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰
اگر از زلف تو یک حلقه به دیدار آید
ای بسا پیر که از خرقه به زنار آید
شاهد خلوت ما روی به کس ننماید
مگر آن دم که حریف از همه بیزار آید
آن گه انکار کند حال مرا در غم عشق
[...]
