کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶
ای دل دیوانه از اندوه جانان غم مخور
وصل خواهی دید زود از درد هجران غم مخور
خوش به سودای دو چشم آهوی سرگشتهای
با صبا میگرد در کوه و بیابان غم مخور
ماه روی یار میخواهی چو بلبل بیقرار
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
کلوخ جسم را در آب انداز
مکن مهمل بصد اشتاب انداز
چو اسمعیل شوقر بان و سررا
به پیش تیغ آن قصاب انداز
پس آنکه ذره سان جانی که داری
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
مگریز از بلا بجوی خلاص
حق چه فرمود لات حین مناص
هرکه راگشت عشق مردم خوار
بکشد خویش را به پای قصاص
به پرند عاقبت به گلشن وصل
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰
از حجب های تعین دل اگر یافت خلاص
در حرم عشق شود خاص الخاص
ذره وصلش بکف آور که جهان پرتو او است
جان که در بحر دل و دیده خود شد غواص
پیش خورشید جمالش که همه پرتو اوست
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲
باشد ز سرو قد تو خرم های باغ
در گلستان ز روز تو برگ و نوای باغ
چون خاک آستان تو فردوس جنت است
بخشد نسیم از سر کویت عطای باغ
تا داد غنچه زر بصبا و گره گشاد
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸
بحسن خود شد او دلدار عاشق
که آنرا نیست جز او یار عاشق
گهی لیلی شدی و گاه مجنون
گهی عذرا شدی و گاه وامق
چه اول قل هو الله و احد خواند
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹
بررخ جامع میان خلق و حق
جز محمد نیست بر خوان این سبق
قبله واحد بود موجود و او
زان بفرمانش همی شد ماه شق
شاهد لولاک آمد رحمة للعالمین
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳
تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یک
در سجود افتاد هردم جمله جانها ملک
ما بیاد آن دهان در کنج خلوت شسته ایم
تا بیابیم از لب جان بخش او دلبر حنک
دیک سودای تو را پختیم ما از آب چشم
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹
آتش و آبست و لعل و سیم و زر در جان سنگ
جوهری بشناسد ایدل گوهر پنهان سنگ
سنگ چون در فطرت خود قابل دیدار بود
نقد جان را بر محک زد این بود بنیان سنگ
خانه ی دارد خدا از سنگ بر روی زمین
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱
روی آن ماه چو خورشید عیانست ای دل
تا نگویی که ز ذرات نهانست ای دل
معنی هست که گفتند علی صورته
در جهان صورت حق جان جهانست ای دل
کنت کنزا که بیان کرد چه معنی دارد
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۲
چه حکمت بود ما را آفریدن
چه بود این زندگی و باز مردن
نمیدانم چه سر است اینکه خواهد
بروز حشر دیگر زنده کردن
غرض این بد که او خود را به بیند
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸
مرکز عرش است دل خال سیه همتای او
رشته زلف است جان عمر سمن فرسای او
عالمی را کشت و دردم زنده کرد آن جانفزا
یحیی الموتی است می بینم در لبهای او
می نگنجد در زمین وعرش و کرسی آه آه
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲
برآمد آفتاب روی آن ماه
شب تاریک روشن شد سحرگاه
بزلف و روی خود آن مه شب و روز
نه تنها عشق بازد گاه و بیگاه
شبی در بزم بودم پیش ترسا
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۳
آتش عشق بتان هر دو جهان را سوخته
شمع روی یار پیدا و نهان را سوخته
عکس رخسارش نه تنها سوخته گل در چمن
یاد آن رو هر سحر گه بلبلان را سوخته
وه چه سر است اینکه شوق وصل حی لایموت
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۷
دلا چون محرم روز الستی
ز ساقی ازل جاوید مستی
تو آن مستی که از می های دیرین
درون دیر جان ساقی پرستی
سقیهم ربهم چون ساغرت داد
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۹
نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحری
رو که از حسن گل و درد دلم بیخبری
همه فریاد و فغان تو برای دل تست
عاشقی بر دل خود در گل اگر می نگری
بلبلش گفت بلی در دل خویشم عاشق
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۷
گفت رحمان با حمد عربی
سبقت رحمتی علی غضبی
ساخت کارش مسبب الاسباب
دل او ساخت پیشه بی سببی
باده روح را بجان مینوش
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۹
نمود صبح سعادت ز غیب دیداری
طلوع کرد چو خورشید روی دلداری
بهر چه دیده جان دید روی دلبر را
ندیده ایم جز او هیچ یار و اغیاری
بدیر و صومعه دیدم بچشم او او را
[...]
کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۰
روی چو آفتاب و مه داری
زلف و خال چو شب سیه داری
می بری صد هزار دل هر دم
چه شود گر یکی نگهداری
چون تو سلطان کشور حسنی
[...]
