گنجور

 
۱
۲
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴

 

دارد از جان و دل ما لعل او صد گونه رنگ

بسکه از چشم سیه با ما کند مستانه جنگ

چون ز تیر چشم او گشتیم آخر کشته باز

دوستان تابوت ما سازند از چون خدنگ

چون سواد الوجه فی الدارین ماگردیدختم

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۸

 

روح اگر از چاه تن افتاد بر اوج فلک

رحم کرد ایزد بر او گفتند الله معک

هیچ نقصان نیست یوسف را ز چه دانسته ایم

سالمش آرد برون چون یونس از بطن سمک

هم برنگ خود برآرد صبغت الله عاقبت

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴

 

بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصل

تحصیل یار کردیم علمی بود که حاصل

گه گه ز روی باطل حق مینماید ای دوست

فرقی نمیتوان کرد ما بین حق و باطل

او شه بدیده خود بیند جمال خود را

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶

 

دلبرا جانب ارباب وفا بگشا چشم

که مرا از رخ زیبای تو شد بینا چشم

تا بر آریم ز وصل تو در از بحر وجود

دارد از گریه پنهان دل و هم دریا چشم

تا به بیند نظر پاک بصد دیده تو را

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

حرف اسرار ازل بر دل خود خوانا چشم

که خموش است مرا هر دو لب گویا چشم

از همه خلق جهان بر در دیری دیدیم

داشت بر عاشق خود او پسر ترسا چشم

شب معراج خداوند محمد راگفت

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

 

او در اعیان ثابت و اعیان در او

هست این آئینه را یک پشت و رو

غیر هستی نیستی باشد بلی

کل شیئی هالک الا وجه هو

دیدم او را هم بچشم او عیان

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹

 

لن تنالوا البر حتی تنفقوا

یعنی جان در باز اندر راه او

نفقه کن جان و دل دنیا و دین

خویش را بر خاک افکن سر نکو

فانی مطلق شو معدوم شو

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

مه ما هست چارده ساله

شد از او شیخ و شاب در ناله

آسمانسوخت ز آتش خورشید

هست در منقل جهان ناله

دل ز خال وصال او برداشت

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۰

 

دلم از درد تو فریاد برآورد که آه

شده از حال دلم جمله ی ذرات گواه

تا سگ کوی تو بر دیده ما پای نهد

خاک گشتیم و فتادیم از این رو در راه

گفتم ای جان جهان جز تو ندارم در دل

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۱

 

آفتاب منی و ماه همه

چشم و زلفت شب سیاه همه

علم و ادراک را بتوره نیست

تو نمائی به لطف راه همه

ناله می گویدم ببانگ بلند

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۵

 

آفتاب لایزال است او و عالم همچو ماه

هست او شاه حقیقت کوهیا شام گواه

هر دو عالم سایه زلفین عنبر سای او

روی آن خورشید باشد آفتاب ملک و جاه

آه از این خورشید کز جان می کند روشن طلوع

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۲

 

در تو حیرانم که چونم ساختی

چار عنصر را بهم پرداختی

وز دل و ز دیده ی ما ای حبیب

خویشتن را دیده و بشناختی

قلب مؤمن گفته عرش من است

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۴

 

در فنای فقر دیرینم توئی

ملک و تاج و تخت و زرینم توئی

گر ندارم دین و دنیا باک نیست

خالق هم آن و هم اینم توئی

همچو گل بشکفتم از باد بهار

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۵

 

زلف را تا بر مه رو در نقاب انداختی

مردم چشم مرا در صد حجاب انداختی

غوطه خوردم در سرشک خویش تا بینم تو را

چون ز خورشید رخت تابی در آب انداختی

سوختی دلهای مشتاقان در آتش ساقیا

[...]

۵ بیت
کوهی
 

کوهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۲

 

گر شبی آنماه با زلف پریشان آمدی

ذره ذره از رخش خورشید تابان آمدی

گر نبودی آدم از آئینه ذات خدا

اینهمه نور و صفا در قلب انسان آمدی

آفتاب روی آنمه گر همی کردی طلوع

[...]

۵ بیت
کوهی
 
 
۱
۲
 
تعداد کل نتایج: ۳۵