ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵
چو از کنار من آن غمگسار برخیزد
غمی به قصد من از هر کنار برخیزد
هجوم رشک مرا بین که بر گذرگاهش
ز دیده آب زنم تا غبار برخیزد
ز رفتن تو به یاد آورم چو طوفانم
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷
دوزم شکاف سینه چو دل جلوه گاه کرد
خود هم به روز رشک نیارم نگاه کرد
دل خو به آه کرده بنوعی که روز وصل
هرچند خواست درد دلی گوید آه کرد
ای برق آه، تیرگی از روز ما مبر
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸
در سینه ای که عشق درآمد هوس نماند
در وادی یی که آتشی افتاد خس نماند
در سینه بود با تو نفس رشک داشتم
چندان کشیدم آه که دیگر نفس نماند
از هر طرف که می نگرم در مقابلی
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
به افسون بخت من چین از جبین یار نگشاید
بلی از هر نسیمی گل درین گلزار نگشاید
چنان بگرفته در آغوش چشمم نقش رخسارش
که از یکدیگر او را مژده دیدار نگشاید
همین فرق است از منصور تا من که آن چنان خوارم
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰
دیوار و در آلوده به خون جگرم کرد
هجران تو شرمنده دیوار و درم کرد
از لذت زخم آن مژه محرومی ما خواست
زان پیش که شمشیر زند بی خبرم کرد
از عکس رخت در نظرم اشک به خون شد
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱
دردا که یار بر سر لطف نهان نماند
نامهربان دو روز به ما مهربان نماند
شرمنده ی سگان ویم، بعد مرگ هم
کز سوز سینه در تن من استخوان نماند
اکنون کشید تیغ که در آستان او
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
جان سپردیم و اسیریم درین دام هنوز
سر نهادیم و ندانیم سرانجام هنوز
نیم سوزی سبب دود بود هیزم را
هر که در عشق کشد آه بود خام هنوز
جان نثار قدمش کردم و ایامی رفت
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴
از صبوری لاف زد خون دل ناشاد ریز
خار در آرامگاه صبر بی بنیاد ریز
من نخواهم رفت ازین در آتشم در زن بسوز
وز برای امتحان خاکسترم بر باد ریز
مرد دوری نیستی ای دل چو من بسمل شوم
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶
به پیش آتش آهم زبانهٔ آتش
چنان بود که ز آتش زبانهٔ آتش
ز دوریت چو کشم آه بیشتر سوزم
بلی نسیم بود تازیانهٔ آتش
درون تربت من چیست غیر خاکستر
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷
هرچند شمع مجلسی، ای دل خموش باش
سر بر سر زبان نگذاری به هوش باش
سوسن نه ای به هرزه زبان آوری مکن
تا همچو گل عزیز شوی جمله گوش باش
لب بسته دار چون صدف از تلخ و شور دهر
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹
ز مژگان پر برآوردست و سویش میپرد چشمم
دلی دارم نثار خاک راهش میبرد چشمم
چو طفل ناخلف چون از نظر خواهد فکند آخر
سرشکم را به خون دل چرا میپرورد چشمم
دمادم میکند دامان مژگان پر ز در گویا
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰
یاد آن روزی که یاری چون تو در برداشتم
در نظر خورشید و در کف مشک و عنبر داشتم
ساغر می داشتی در کف به جای تیغ کین
من لب خندان به جای دیده ی ترداشتم
ای که می سوزی دلم دانم که سوزد دامنت
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱
ما پای در گل از دل دیوانهٔ خودیم
ما غرق خون ز چشم سیه خانهٔ خودیم
گلخن نمود بر سرما اشک ما خراب
پیوسته خود خراب کن خانهٔ خودیم
خون جگر خوریم و نگیریم می ز کس
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲
باورم آید اگر گوید جفا کمتر کنم
ساده لوحم هرچه میگویند من باور کنم
شمع سان خاکستر خود ریختم بر سر چرا
خویش را ممنون گلخن بهر خاکستر کنم
سر نهم بر خاک کوی او ازین پس چون نماند
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۴
زهر چشم تندخویی کو که دل پرخون کنم؟
کامرانی بعد ازین بی منت گردون کنم
از برای درد دیگر خانه خالی می کنم
شادمانی نیست گر دردی ز دل بیرون کنم
بخت شد از ناله ام بیدار و تا خوابش برد
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
مژده باد ای دل که باز آن شمع را پروانهام
کز نگاه آشنایش از خرد بیگانهام
من شرارم دوری آتش نمیسازد مرا
تا ز آتش دور گشتم با فنا همخانهام
بینصیبم از شراب وصل گویی چون حباب
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶
سرو من آمد به باغ ای سرو، سربازی مکن
پیش سرو قامتش دیگر سرافرازی مکن
نیست دل در سینه ای جان چند کاوی سینه را
آتشت مُرد است، با خاکسترش بازی مکن
در گلویم شو گره ای گریه تا دم درکشم
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
مرا بیگانه ای بیگانه میگرداند از یاران
برای بی وفایی می کنم ترک وفاداران
اگر جوید بهانه بهر قتلم چشم بیمارش
چنین باشد بهانه جوی می باشند بیماران
نگاه چشم مستش سوی غیر و من ازین خوشدل
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲
خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان تو
عالمی حیران من باشند و من حیران تو
یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غم
گریه سیری توانم کرد در هجران تو
گریه کردم عمرها بی منت لخت جگر
[...]
ابوالحسن فراهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳
بنشست دلم عمری چون گرد به راه او
برخاست به ناکامی میترسم از آه او
دردم چو شود افزون گویم سر خود گیرم
میگویم و میگیرم در دم سر راه او
دلگیر شدم از جان شاید که کند کاری
[...]
