مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۸
همدست همه دستزنانم کردی
دو گوش کشان همچو کمانم کردی
خاییده به هر دهان چو نانم کردی
فیالجمله چنان شد که چنانم کردی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸۹
هم دل به دلستانْت رساند روزی
هم جان سوی جانانْت رساند روزی
از دست مَدِه دامن دَردی که تو راست
کان دَرد به درمانْت رساند روزی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۰
همسایگیِ مست فَزاید مستی
چون مست شَوی باز رهی از هستی
در رستهٔ مردان چو نشستی رَستی
بر باده زنی ز آب و آتش دستی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۱
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی
لب بُگْشایم، در این گشادم باشی
گر شاد شوم، ضمیرِ شادم باشی
حیله طلبم، تو اوستادم باشی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۲
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگردِ که بودی که چنین استادی؟
خوبی و کَرَم را چو نکو بنیادی
ای دنیا را ز تو هزار آزادی
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۳
یکدم غمِ جان دار! غمِ نان تا کی؟
وز پرورشِ این تنِ نادان تا کی؟
اندر رهِ طبل اشکم و نای و گلو
این رنج ز نخ به ضربِ دندان تا کی؟
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹۴
یک شفتالو از آن لبِ عَنّابی
پُر کرد جهان ز بویِ سیب و آبی
هم پردهٔ شب درید و هم پردهٔ روز
از عشقِ رخِ خویش زهی بیآبی
مولانا » فیه ما فیه » فصل پانزدهم - فرمود که هرکه محبوب است خوب است
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توی
وی آینه جمال شاهی که توی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچ خواهی که توی
مولانا » فیه ما فیه » فصل بیستم - شریفِ پایسوخته گوید:
آن منعم قدس کز جهان مستغنیست
جان همه اوست او ز جان مستغنیست
هرچیز که وهم تو برآن گشت محیط
او قبلهٔ آنست و از آن مستغنیست
مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوب است
تا ظن نبری که ره روان نیز نیند
کاملصفتان بینشان نیز نیند
زینگونه که تو محرم اسرار نهای
میپنداری که دیگران نیز نیند
مولانا » فیه ما فیه » فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند
صد سال بقای آن بت مهوش باد
تیر غم او را دل من ترکش باد
بر خاک درش بمرد خوش خوش دل من
یا رب که دعا کرد؟ که خاکش خوش باد
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
«گنجینهٔ اسرار الهی ماییم
بحر درر نامتناهی ماییم
بنشسته به تخت پادشاهی ماییم
بگرفته ز ماه تا به ماهی ماییم»
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
کشتی وجود مرد دانا عجب است
افتاده به چاه مرد بینا عجب است
کشتی که به دریا بود آن نیست عجب
در یک کشتی هزار دریا عجب است
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
مه دوش به بالین تو آمد به سرای
گفتم که ز غیرتش بکوبم سر و پای
مه کیست که او با تو نشیند یک جای؟
شبگرد جهاندیدهٔ انگشتنمای!
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
صیدم بشد و درید دام، این بتر است
می، دُرد شد و شکست جام؛ این بتر است
دل سوخته گشت و کار خام، این بتر است
دین ضایع و دنیا نه تمام، این بتر است
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثانی » مناجات
با همّت باز باش و با کبر پلنگ
زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ
کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ
کاینجا همه آواست و آنجا همه رنگ
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
آنهاکه محققان و ره بینانند
احوال تو را یکان یکان می دانند
لیکن به کرم پردە ی کس ندرانند
زان سان که زمانه میرود، می رانند
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
گر قامت سرو را دوتا میگویی
ور ماه دو هفته را جفا می گویی
اندر همه عالم این دل و زهره که راست؟
تا با تو بگوید که چرا میگویی؟
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
گفتی که سرشک تو چرا گلگون شد؟
چون پرسیدی راست بگویم چون شد:
خونابهٔ سودای تو میریخت دلم
چون جوش برآورد، ز سر بیرون شد
مولانا » مجالس سبعه » المجلس الثالث » حکایت
ای باد سحر، به کوی آن سلسله موی
احوال دلم بگوی، اگر باشد روی
ور زانک بر آب خود نباشد مه روی
زنهار مرا ندیدهای، هیچ مگوی
