گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسیدگم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید
گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویماین بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید
فردا سر خود می‌کنم اندر سر و کارشامروز که با درد سرم هیچ مپرسید
وقتی که نبینم رخش احوال توان گفتاین دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید
بی‌عارضش این قصهٔ روزست که دیدیداز گریهٔ شام و سحرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی