گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴

 

آن دل که مرا بود و توی دیده سلبوهو آن تن که کشیدی به کمنمدش جذبوه
و آن دیدهٔ دریا شده را درد و غم اوصد بار به دستان مصیبت صلبوه
و آن سینهٔ آتشکده را غمزهٔ چشمشناگاه به شمشیر جدایی ضربوه
اسباب دل و دین مرا لشکر عشقشترکانه به یک تاختن اندر نهبوه
من راز شب خود بچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی