گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹

 

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صیدبربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدمزیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدمتا سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

تا صورت زیبای تو از پرده عیان شدیک باره پری از نظر خلق نهان شد
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کردور ساقی مشتاق تویی مست توان شد
گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشتبالای بلاخیز تو آشوب جهان شد
نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشتسودی که ز سودای تو کردیم زیان شد
جان از الم هجر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۶

 

آباد نشد دل که خراب پسران شد
حسن پسران آفت صاحب نظران شد
بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج
آن مور که بر گرد لب ساده دلان شد
افسرده جمال خط خوبان چه شناسد؟
کین سرمه نه شایسته ناقص بصران شد
دلهای عزیزان شمر آن جمله نگینها
کاندر کمر آرایش زرین کمران شد
آن خواجه که می گفت که دارم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

باد سحر از بوی تو دم زد، همه جان شد
آب خضر از لعل تو جان یافت، روان شد
بی بوی خوشت بر دل من باد بهاری
حقا که بسی سردتر از باد خزان شد
خاک از نفس باد صبا بوی خوشت یافت
بر بوی خوشت روی هوا رقص کنان شد
تا بر در میخانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » جمشید و خورشید » بخش ۹۶ - دوبیتی

 

از دیده دلم روز وداعش نگران شد
با قافله اشک در افتاد و روان شد
ای جان کم از او گیر برو با غم او باش
دل رفت و همه روزه در آن می نتوان شد
جوابش داد جم کای مایه ناز
طراز خوبی و پیرایه ناز
تن و جان کرده ام وقف هوایت
سرم بادا فدای خاک پایت
سر من گرنه سودای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی