گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۶۴

 

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفتبی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی لیکهمره تو شو ای دوست که تنها نتوان رفت
مائیم و سر کوی تو گر پیش نخوانیاینجا بتوان مرد و از اینجا نتوان رفت
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جانگفتی بتوان جان من اما نتوان رفت
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷

 

بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما
این نیز نداشت که بی ما نتوان رفت
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی، لیک
همره شو ای دوست که تنها نتوان رفت
کردیم رها جان و دل از بهر رخت، زانک
با غمزدگان سوی تماشا نتوان رفت
ماییم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی