گنجور

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۶

 

بیا، دل و جان را به خداوند سپاریماندوه درم و غم دینار نداریم
جان را ز پی دین و دیانت بفروشیموین عمر فنا را بره غزو گزاریم


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۱

 

از عمر چو این یک دو نفس بیش نداریمبنشین نفسی تا نفسی با تو برآریم
چون دل بسر زلف سیاه تو سپردیمباز آی که تا پیش رخت جان بسپاریم
جز غم بجهان هیچ نداریم ولیکنگر هیچ نداریم غم هیچ نداریم
ز آنروی که از روی نگارین تو دوریمرخسار زر اندوده به خونابه نگاریم
دیوانه آن غمزهٔ عاشق کش مستیمآشفتهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۳

 

ما مست می لعل روان پرور یاریمسودا زدهٔ زلف پریشان نگاریم
برلعل لبش دست نداریم ولیکنتا سر بود از دامن او دست نداریم
گر بی بصران شیفتهٔ نقش و نگارندما فتنهٔ نوک قلم نقش نگاریم
با روی تو فارغ ز گلستان بهشتیمبا بوی تو مستغنی از انفاس بهاریم
چون نرگس مخمور تو مستان خرابیمچون مردمک چشم تو در عین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶۴

 

برکاغذ آتش زده هر چند سواریم

فرصت شمران قدم آبله داریم

چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است

گل می‌دمد آن خار که از پا به در آریم

دل مغتنم فرصت اقبال حضوریست

تا آینه با ماست تماشایی یاریم

گر دقت فطرت ورق خاک تکاند

ماییم که پیدا و نهان خط غباریم

روزی دو نفس‌ گرمی هنگامهٔ نازست

هر چند فروز‌یم همان شمع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶

 

گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریم
مائیم و همین کار و دگر کار نداریم
بر دیده نگاریم شب و روز خیالش
خوش نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
در دامن او دست زدیم از سر مستی
گر سر برود دامن وصلش نگذاریم
عمری است که در کوی خرابات مقیمیم
این یک دو نفس نیز در اینجا به سر‌ آریم
روشن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰

 

گر دست دهد دامن دلبر نگذاریم
سر در قدمش باخته جان را بسپاریم
خیزید که تا گرد خرابات برآئیم
باشد که دمی جام شرابی به کف آریم
گر یک نفسی فوت شود بی می و ساقی
ما آن نفس از عمر عزیزش نشماریم
عشقش نه نگاریست که بر دست توان بست
آن نقش خیالی است که بر دیده نگاریم
درگوشهٔ میخانه حریفان همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱

 

خیزید که تا جام شرابی به کف آریم
این یک دو نفس عمر به ضایع نگذاریم
یک دم که ز ما فوت شود بی می و معشوق
شک نیست که آن دم ز خیالش نگذاریم
هر جام پر از می که بیابیم بنوشیم
با همنفسی عمر عزیزش به سر آریم
جان در تن ما عشق نهاده به امانت
امید که بر خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی