گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲

 

تا کار مرا وصل تو تیمار نداردجز با غم هجر تو دلم کار ندارد
بی‌رونقی کار من اندر غم عشقتکاریست که جز هجر تو بر بار ندارد
دارد سر خون ریختنم هجر تو دانیهجر تو چنین کار به بیگار ندارد
گویی که ندارد به تو قصدی تو چه دانیاین هست غم هجر تو نهمار ندارد
با هجر تو گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲

 

جویای تو با کعبهٔ گل کار ندارد

آیینهٔ ما روی به دیوار ندارد

در حلقهٔ این زهدفروشان نتوان یافت

یک سبحه که شیرازهٔ زنّار ندارد

هر لحظه به رنگ دگر از پرده بر آیی

دل بردن ما این همه در کار ندارد

از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت

هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد

در هر شکن زلف گره‌گیر تو دامیست

این سلسله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

با هیچکس این کش مکش آن یار ندارد

جز با دل سر گشتهٔ ما کار ندارد

بر دوش من افکند فلک بار امانت

زان چرخ زنان است که این بار ندارد

بیمارم و بیماریم از دست طبیب است

دردا که طبیبم سر بیمار ندارد

گویند که رنج تو ز دیدار شود به

این چشم ترم طاقت دیدار ندارد

غمخواری یار است علاج دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵

 

هر ذره که عکسی، ز رخ یار، ندارد
با طلعت خورشید بقا، کار ندارد
کوه و کمر و دشت، پر از نور تجلی است
لیکن همه کس، طاقت دیدار ندارد
در دل تویی و راز تو غیر از تو و رازت
کس راه درین پرده اسرار ندارد
دامن مکش از من، که رفیق گل نازک
خارست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۳

 

کس طاقت آن لمعهٔ رخسار ندارد

آیینه همین است که دلدار ندارد

سحرست چه‌ گویم ‌که شود باور فطرت

من کارگه اویم و او کار ندارد

گرداندن اوراق نفس درس محال‌ست

موج آینه‌پردازی تکرار ندارد

آیینه ز تمثال خس و خار مبراست

دل بار جهان می‌کشد و عار ندارد

چون نقش قدم برسرما منت ‌کس نیست

این خواب عدم سایهٔ دیوار ندارد

پیچیده در و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

امروز بت من سر پیکار ندارد
جز دوستی و عذر و لَطَف‌ کار ندارد
بشکفت رخم چون‌ گل بی‌خار ز شادی
زیرا که ‌گل صحبت او خار ندارد
با گریه شد این چرخ ‌گهربار که آن بت
بی‌خنده همی لعل شکربار ندارد
زلفش همه مشک است و چنان مشک دلاویز
کم جوی ز عطار که عطار ندارد
بِربود دلم زلفش و بیم است‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی