گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۷

 

گیرم که بود میر تو را زر به خرواررخساره چون زر ز کجا یابد زردار
از دلشده زار چو زاری بشنیدنداز خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود در این حوض فروروتا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیمگشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » درخت بی بر

 

آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روزاز جور تبر، زار بنالید سپیدار
کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخیاز تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار
این با که توان گفت که در عین بلندیدست قدرم کرد بناگاه نگونسار
گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بسکاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۷

 

جانا ز غم عشق تو من زارم من زاراز تودهٔ سیسنبر در بارم در بار
هر چند که بیزار شدم من ز جفاهاتزین مایهٔ بیزاری بیزارم بیزار
تا در کف اندوه بماندست دل منزین محنت و اندوه بر آزارم آزار
از بهر رضای دل تو از دل و از جانای دوست به جان تو که آوارم آوار
ای روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۴ - در مدح علی بن محمد طبیب

 

ای گردن احرار به شکر تو گرانبارتحقیق ترا همره و توفیق ترا یار
ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمدوی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار
چندان که ترا جود و معالی‌ست به دنیانه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار
ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقتبر سخت همه فایدهٔ روح به معیار
مر جاه تو و علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح بهرامشاه

 

ای بی سببی از بر ما رفته به آزاروی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار
دل برده و بگماشته بر سینهٔ ما غمگل برده و بگذاشته بر دیدهٔ ما خار
ما در طلب زلف تو چون زلف تو پیچانما در هوس چشم تو چون چشم تو بیمار
تو فارغ و ما از دل خود بیهده پرسانکای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجیهمچون شمنی شیفته بر صورت فرخار
امروز به اقبال تو، ای میر خراسانهم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار
درواز و دریواز فرو گشت و بر آمدبیمست که: یک بار فرود آید دیوار
دیوار کهن گشته بپرداز بادیزیک روز همه پست شود، رنجش بگذار
آن خجش ز گردنش در آویخته گوییخیکیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷

 

ای حجت بسیار سخن، دفتر پیش آروز نوک قلم در سخنهات فروبار
هر چند که بسیار و دراز است سخنهاتچون خوب و خوش است آن نه دراز است نه بسیار
شاهی که عطاهاش گران است ستوده‌استهر چند شوی زیر عطاهاش گران‌بار
نو کن سخنی را که کهن شد به معانیچون خاک کهن را به بهار ابر گهربار
شد خوب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹

 

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سارزرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار
همواره سیه سرش ببرند از ایراکهم صورت مار است و ببرند سر مار
تا سرش نبری نکند قصد برفتنچون سرش بریدی برود سر به نگونسار
چون آتش زرد است و سیه سار ولیکناین زاب شود زنده و زاتش بمرد زار
جز کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۹ - در وصف بهار و مدح خواجه علی‌بن محمد

 

هنگام بهارست و جهان چون بت فرخارخیز ای بت فرخار، بیار آن گل بی‌خار
آن گل که مر او را بتوان خورد به خوشیوز خوردن آن روی شود چون گل بربار
آن گل که مر او را بود اشجار ده انگشتو آمد شدنش باشد از اشجار به اشجار
آن گل که به گردش در نحلند فراواننحلش ملکانند به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » در تهنیت عید و مدح سلطان مسعود غزنوی

 

نوروز بزرگم بزن ای مطرب، امروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
برزن غزلی، نغز و دل‌انگیز و دل‌افروز
ور نیست ترا بشنو و از مرغ بیاموز
کاین فاخته زین گوز و دگر فاخته زان گوز
بر قافیهٔ خوب همی‌خواند اشعار
کبکان دری غالیه در چشم کشیدند
سروان سهی عبقری سبز خریدند
بادام بنان مقنعه بر سر بدریدند
شاه اسپرمان چینی در زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در شکر گزاری از اسبی که سلطان محمود داده است

 

ای آنکه همی قصهٔ من پرسی هموارگویی که چگونه‌ست بر شاه ترا کار
چیزیکه همی‌دانی بیهوده چه پرسیگفتار چه باید که همی‌دانی کردار
ور گویی گفتار بباید ز پی شکرآری ز پی شکر به کار آید گفتار
کاریست مرا نیکو و حالیست مرا خوببا لهو و طرب جفتم و با کام و هوا یار
از فضل خداوند و خداوندی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹

 

ای گشته دل من به هوای تو گرفتار
دل بر تو زیان کرد چه سودست ز گفتار
از غم دل جوشان مرا بار گران کرد
آن عنبر پر جوش بر آن اشهب پر بار
ای نرگس بیمار تو بر خواب چو نرگس
چشمم همه شب در غم بیمار تو بیدار
تو سخت جفاکاری و من نیک وفاجو
من سخت کم آزارم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰

 

بگشا به تبسم لب شیرین شکربارکز تنگ دهانت به شکر تنگ شود کار
یک قوم ز ابروی تو در گوشهٔ محرابیک طایفه از چشم تو در خانهٔ خمار
از تابش رخسار تو یک شهر بر آذروز نرگس بیمار تو یک قوم در آزار
آنجا که ز خطت اثری سجده برد مورو آنجا که ز زلفت خبری مهره نهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - و له ایضاً فی مدحه

 

از خجلت تیغ ملک و ابروی دلدار

دوشینه مه عید نگردید نمودار

یا موکب شه‌گرد برانگیخت ز هامون

وان پرده‌یی از گرد برافکند به رخسار

یا نقش سم دیونژاد ابرش شه دید

وز شرم نهان‌کرد رخ از خلق پریوار

یا از قد خم‌ گشتهٔ زهاد ز روزه

خجلت‌زده‌ گردید و نگردید پدیدار

گفتم به خرد کاین همه ژاژ ست بیان ‌کن

کاخر ز چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۲ - و له ایضاً

 

ای زان دو سیه مار که جا داده به گلزار

عطار کمندافکن و سحار زره‌دار

سحار ندیدیم زره‌پوش و معربد

عطار نخواندیم کمندافکن و خونخوار

عقرب همه زهر آرد و آهو همه نافه

در چشم تو و زلف تو بر عکس بودکار

چشمان تو چون خشم کنی زهر دهد بر

زلفان تو چون شانه زنی مشک دهد بار

چین معدن نافه بود ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۳ - د‌ر ستایش امیر مبرور آ‌صف‌الدوله اللهیارخان‌گوید

 

ای طره و چهر تو یکی نار و یکی مار

بی‌نار تو در نارم و بی‌مار تو بیمار

بی‌نار تو یارست مرا ناله و اندوه

بی‌مار توکارست مرا مویه و تیمار

جز من‌ که به نار تو و مار تو گریزم

دیارگریزند هم از مار و هم از نار

نبود عجب ار رام شود مار تو بر من

زیراکه شود رام چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مطایبه و هزل و ملاعبه فرماید

 

کوهی به قفا بسته‌ای ای شوخ دلازار

با خویش کشانیش به هر کوچه و بازار

زان ‌کوه‌ گران ترسمت آزرده شود تن

خود را عبث ای شوخ دلازار میازار

تو کاه‌ کشیدن نتوانی چه‌ کشی ‌کوه

تو نرم‌تر و تازه‌تری ازگل بربار

از نور مه چارده ماند به رخت رنگ

وز برگ ‌گل تازه خلد بر قدمت خار

بر لاله نهی پای شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - د‌ر مغازلت و تشبیب و اظهار عشقبازی و نسیب فرماید

 

هر سال به نوروز مرا بوسه دهد باز

وامسال برآنم ‌که فزونتر دهد از پار

پار از من و از رندی من بودگریزان

و امسال ‌گریزد به من از صحبت اغیار

‌قلاشی من پار چنان بود که آن شوخ

یک بوسه مرا داد به صد عذر و صد انکار

و امسال بر آنم که اگر پای نهم پیش

بر دست من از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کسایی » دیوان اشعار » مدح حضرت علی (ع)

 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟
جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرّار
این دین هدی را به مثل دایره ای دان
پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار
علم همه عالم به علی داد پیمبر
چون ابر بهاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۸

 

بر فتح همی دور کند گنبد دوار
بر سعد همی سیرکند کوکب سیار
وین را اثر آن است که بر لشکرِ غزنین
گشتند مظفر سپه شاه جهاندار
آن طایفه را کرد همی تعبیه حاسد
وین طایفه را ساخت همی تعبیه دادار
بیهوده بود تعبیهٔ حاسد مقهور
جایی که بود تعبیهٔ واحد قهار
چون خصم فرستاد ز غزنین به‌در بست
با کوکبه و پیل یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴

 

از هیبت شمشیر تو ای شاه جهاندار
شد رایت بدخواه نگونبخت و نگونسار
لشکرش یکایک همه ‌گشتند بر این سوی
چه ‌حاجب و چه ‌میر و چه ‌سرهنگ و چه ‌سالار
هم نعمت او کم شد و هم محنت او بیش
با نعمت اندک شد وبا محنت بسیار
خندید بر او دولت و بگریست بر او بخت
شورید بر او شغل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۱۶

 

امسال در آفاق دو عید است به یک بار
بر ملت و دولت اثر هر دو پدیدار
یک عید ز ماه شب شوال و دگر عید
از عافیت شاه جهانگیر جهاندار
تاج ملکان ناصر دین خسرو اسلام
در نصرت دین نایب پیغمبر مختار
سنجرکه به خنجر سر بدخواه ببرد
چونانکه سر خیبریان حیدر کرﹼار
شاهی که شرف یافت در اسلام ز نامش
هم نامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۲۸

 

تا باد خزان حُلّه برون کرد ز گلزار
ابر آمد و پیچید قَصَب بر سر کُهسار
تا ریخته شد پنجهٔ زرین ز چناران
در هر شمری جام بلورست به خروار
ازکوه بشستند همه سرخی شنگرف
وز باغ ستردند همه سبزی زنگار
چینی صنمان دور شدند از چمن باغ
زنگی بَچگانند به باغ آمده بسیار
زر آب طَلی‌ کرده نگر بر رخ آبی
بیجاده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۴۵

 

از بهر وفاداری آمد بر من یار
شد ساخته از آمدن یار مرا کار
بهتر چه بود ز آن که بود دوست وفاجوی
خوشتر چه بود ز این ‌که بود یار وفادار
با دیدن او نیک‌تر امروز من از دی
با صحبت او نیک‌تر امسال من از پار
از بردن خواری دل من بارکشیدست
زین پس نبرد خواری و زین پس نکشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی