گنجور

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۵

 

همخواب رقیبانی و من تاب ندارمبی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بوددرمانده‌ام و چارهٔ این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احبابدارم گله ازخویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر دهمن درد کشم ذوق می ناب ندارم
وحشی صفتم اینهمه اسباب الم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

 

با یارم و در دفع غم اسباب ندارم
در بحر چو کشتی روم و آب ندارم
جز سجده ابروی توام نیست عبادت
پروای نماز و سر محراب ندارم
دانسته لبم لذت خونابه کشیدن
معذورم اگر ذوق می ناب ندارم
با دولت بیدار، نسازد غم جاوید
آزردگی از بخت گرانخواب ندارم
سودای دلم جوش برآرد ز نصیحت
قدسی سر دلسوزی احباب ندارم


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی