گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۰

 

بینم چو جمال یار مدهوش شوم

یادش چو کنم ز خود فراموش شوم

چون روی نماید همگی چشم شوم

چون در سخن آید همه تن گوش شوم

از دور آید برش سراسیمه دوم

نزدیک من آید همه آغوش شوم

آید بکنارم ز میان بر خیزم

گیرد ببرم چو تنگ از هوش شوم

لب بر لب من نهد شوم مست و خراب

گر بوسه دهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

رشیدالدین وطواط » رباعیات » شمارهٔ ۳۴ - در تغزل

 

بویت شنوم ز باد ، بیهوش شوم
نامت شنوم ز خلق ، مدهوش شوم
اول سخنم تویی ، چو در حرف آیم
و اندیشهٔ من تویی چون خاموش شوم


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط