گنجور

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱

 

ای آمده از عالم روحانی تفتحیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ایخوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴

 

این بحر وجود آمده بیرون ز نهفتکس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتندزآن روی که هست کس نمی‌داند گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳

 

در خواب بدم مرا خردمندی گفتکاز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟می خور که به زیر خاک می‌باید خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

خیام » ترانه‌های خیام (صادق هدایت) » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۷

 

می خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت،
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت؛
زنهار به کس مگو تو این رازِ نهفت:
هر لاله که پَژْمُرد، نخواهد بِشْکفت.


متن کامل شعر را ببینید ...

خیام
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲

 

آن را که غمی باشد و بتواند گفتگر از دل خود بگفت بتواند رفت
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفتنه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸

 

ای هر بیدار با خبرهای تو خفتای هرکه بخفت در بر لطف تو خفت
ای آنکه به جز تو نیست پیدا و نهفتاز بیم تو بیش از این نمیرم گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲

 

با جان دو روزه تو چنان گشتی جفتبا تو سخن مرگ نمی‌شاید گفت
جان طالب منزلست و منزل مرگستاما خر تو میانهٔ راه بخفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶

 

سر سخن دوست نمیرم گفتدریست گرانبها نمیرم سفت
ترسم که بخواب دربگویم سخنیشبهاست که از بیم نمیرم خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۵

 

گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفتگفت ار بجهی کند غمم مستخفت
گفتم که شدم خوار و زبون و تلفتگفت از تلف منست عزو شرفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱۹

 

منصور حلاجی که اناالحق میگفتخاک همه ره به نوک مژگان می‌رفت
درقلزم نیستی خود غوطه بخوردآنکه پس از آن در اناالحق می‌سفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » مختارنامه » باب سوم: در فضیلت صحابه رضی الله عنهم اجمعین » شمارهٔ ۴

 

صدری که گلِ طارمِ معنی او رُفت

دُرِّ صدفِ قُلزمِ تقوی او سفت

بودند دو کون سائلان درِ او

و او بود که از جمله سَلُونی او گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب بیست و ششم: در صفت گریستن » شمارهٔ ۳

 

دریای دلم گرچه بسی میآشفت

از غیرت خلق گوهر راز نسفت

رازی که دلم ز خلق میداشت نهفت

اشکم به سر جمع به رویم در گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات » شمارهٔ ۷۳

 

جانا! می خور که چون گل تازه شکفت

بلبل ره خارکش کنون خواهد گفت

تنها منشین و شمع منشان که بسی

تنهات به خاک تیره میباید خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل دارد » شمارهٔ ۴۶

 

بلبل به سحر نعره زنان میآشفت

وز غنچهٔ سر تیز حدیثی میگفت

چون غنچه درون پوست زر داشت نهفت

در پوست نگنجید و ز شادی بشکفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۹۹

 

شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت

وز آتش تیز در بلای تب و تفت

گرچه بنشانند مرا هر سحری

هم بر سر پایم که بمی باید رفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب پنجاهم: در ختم كتاب » شمارهٔ ۳۳

 

تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفت

وز گلبن اسرار یقین، گلها رُفت

جانا! جانم میزند از معنی موج

لیکن چه کنم چو مینیاید در گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » مختارنامه » باب پنجاهم: در ختم كتاب » شمارهٔ ۳۷

 

جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفت

عقلم گل این طارم سرگردان رُفت

از بهر خدا تو نیز انصاف بده

کاین شیوه سخن خود به ازین نتوان گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱

 

رازی که سر زلف تو با باد بگفت
خود باد کجا تواند آن راز نهفت
یک ره که سر زلف ترا باد بسفت
بس گل که ز دست باد می‌باید رفت


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲

 

چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت
آن دیدهٔ نیمخوابش از شرم بخفت
گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت
قربان چنان لب که چنان داند گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳

 

افلاک به تیر عشق بتوانم سفت
و آفاق به باد هجر بتوانم رفت
در عشق چنان شدم که بتوانم گفت
کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴

 

تا کی باشم با غم هجران تو جفت
زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت
چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت
دست از تو بشستم و به ترک تو گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶

 

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت
بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت
اشکم به زبان حال با خلق بگفت


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲

 

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفتجان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت
دل گفت مضایقت مکن زود بدهبا او به محقری سخن نتوان گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳

 

با گل گفتم شکوفه در خاک بخفتگل دیده پر آب کرد از باران گفت
آری نتوان گرفت با گیتی جفتبنمای گلی که ریختن را نشکفت


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴

 

چشمم ز غمت به هر عقیقی که بسفتبر چهره هزارگل ز رازم بشکفت
رازی که دلم ز جان همی داشت نهفتاشکم به زبان حال با خلق بگفت


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵

 

از گردش این هفت مخالف بر هفتهر هفت در افتیم به هفتاد آگفت
می ده که چو گل جوانیم در گل خفتتا کی غم عالمی که چون رفتی رفت


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴

 

سر سخن دوست نمی‌یارم گفت
در یست گرانبها نمی‌یارم سفت
ترسم که به خواب در بگویم بکسی
شبهاست کزین بیم نمی‌یارم خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

ابوسعید ابوالخیر
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷

 

تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت

خواهی خوردن بروز و شب خواهی خفت

امروز تو را ز تو اگر حق نخرید

در روز جزا نخواهی ارزید بمفت


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۰

 

ذاتی که به نزد ما نه فرد است و نه جفت
دُریست که اندرین سخن نتوان سفت
چه جای من و تو که شناسیم او را
معلوم خود و عالم خود نتوان گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۲

 

در آتش دل پریر بودم بنهفت
دی باد صبا خوش سخنی با من گفت
کامروز هر آن که آبرویی دارد
فرداش به خاک تیره می‌باید خفت


متن کامل شعر را ببینید ...

مهستی گنجوی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۹

 

نتوان گهر راز به هر مثقب سفت
دوزند زبان و گوش ازین گفت و شنفت
اظهار مکن آنچه نمی‌شاید کرد
زنهار مگو آن چه نمی‌باید گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۱۷۰

 

روزی صوفی در تصوف می‌سفت
پرسید یکی ازو در آن گفت و شنفت
اینها که تو می‌گویی اگر گفته خدای
چون پیغمبر به امّنان فاش نگفت؟


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

قدسی مشهدی » رباعیات » شمارهٔ ۱۷۱

 

تا کی گویی فلانی این گوهر سفت
یا بهمانی کرد چنین گفت و شنفت
گر زان که طریق بندگی می‌ورزی
رو پیشه کن آنچه خواجه عالم گفت


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی