گنجور

سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱

 

یا همچو همای بر من افکن پر خویش
تا بندگیت کنم به جان و سر خویش
گر لایق خدمتم ندانی بر خویش
تا من سر خویش گیرم و کشور خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۶۴

 

شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویش

میافشانم اشک ز چشمِ ترِ خویش

چون از سر خویش از عسل دور شدم

بنگر که چه آمد به سرم از سرِ خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷

 

ای گشته به نور معرفت ناظر خویش
آشفته مکن به معصیت خاطر خویش
چون نفس تو می‌کند به قصد ایمان را
باید که شوی به جان و دل حاضر خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۱۷

 

نشناخت ملک سعادت اختر خویش
در منقبت وزیر خدمتگر خویش
بگماشت بلای تاج برکشور خویش
تا در سر تاج‌کرد آخر سر خویش


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی