گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۵۰

 

ای جان من آویزان از بند قبای تو
بیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو
افتاده نخواهم بود، الا به درت زین پس
گر خاک شوم باری زیر کف پای تو
گفتی که بدین زاری از بهر که می میری
والله که برای تو، بالله که برای تو
یارب، نفسی باشد کز عشق امان یابم
و آسوده بخسپم شب ایمن ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۵

 

شاهان جهان باشند از جان چو گدای تو
محبوب تر از جانی صد جان به فدای تو
رندان ز تو می جویند زهاد ز تو حلوا
هر کس به هوای خود مائیم و هوای تو
دل خلوت خاص تست ، بنشین تو به جای خود
والله که نخواهم داشت غیر تو به جای تو
گر دست مرا گیری من دامن تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی