گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶

 

گر بی‌دل و بی‌دستم وز عشق تو پابستمبس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی جانی است مرا جانیزان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانمای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جاناندزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸

 

در مجلس آن رستم در عربده بنشستمصد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم
ای منکر هر زنده خنبک زنی و خندهای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم
ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگردر دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم
تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینیصد دجله خون بینی آهسته که سرمستم
کاهل مشو ای ساقی باقی است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی