گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷

 

جانا سر تو یارا مگذار چنین ما راای سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی راخورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کن جان‌ها را پرزر کن کان‌ها رادر جوش و خروش آور از زلزله دریا را
خورشید پناه آرد در سایه اقبالتآری چه توان کردن آن سایه عنقا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰

 

گر هیچ دلی داری دریاب دل مارا
حال دل این بی دل میپسند چنین یارا
جان نیست چنین کاسد کردیم بسی سودا
هم نیز رهی باید بیرون شوِ سودا را
گر عاشق بی چاره از جور نمی نالد
هم مرحمتی باید معشوقه ی زیبا را
هیهات که مظلومی در دامنت آویزد
امروز کند عاقل اندیشه ی فردا را
گر یاد کنی از من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری