گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۶

 

تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد

چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد

این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد

مضمون نفس وحشی‌ست کس تا به‌کجا بندد

ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستن

خونی ‌که به این رنگست دست ‌که حنا بندد

سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستار

کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد

بی‌سعی فنا ظالم ازخشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی