گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴۹

 

زنهار مرا مگو که پیرمپیری و فنا کجا پذیرم
من ماهی چشمه حیاتممن غرقه بحر شهد و شیرم
جز از لب لعل جان ننوشمغیر سر زلف او نگیرم
گر کژ نهدم کمان ابرودر حکم کمان او چو تیرم
انداخته‌ای چو تیر دورمبرگیر که از تو ناگزیرم
پرم تو دهی چرا نپرممیرم چو تویی چرا بمیرم


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۵

 

گر من ز محبتت بمیرمدامن به قیامتت بگیرم
از دنیی و آخرت گزیر استوز صحبت دوست ناگزیرم
ای مرهم ریش دردمنداندرمان دگر نمی‌پذیرم
آن کس که به جز تو کس ندارددر هر دو جهان من آن فقیرم
ای محتسب از جوان چه خواهیمن توبه نمی‌کنم که پیرم
یک روز کمان ابروانشمی‌بوسم و گو بزن به تیرم
ای باد بهار عنبرین بویدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴

 

صد بار ز مهرت ار بمیرمیک ذره دل از تو بر نگیرم
از شهرم اگر برون کنی سهلبیرون مگذار از ضمیرم
از من نسزد شکایت توگر خار نهی و گر حریرم
ای کاج! مرا نسوختی هجردانند که بندهٔ اسیرم
یاد از تن همچو شیرش، ای دلکم کن، که نه یوز این پنیرم
من نشکنم این خمار هرگزکز عشق سرشته شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۷۴

 

تا نقش تو هست در ضمیرمنقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلاممو آن کافر زلف را اسیرم
چشم تو به غمزهٔ دلاویزمستی است که می‌زند به تیرم
ای عشق مناسبت نگه‌داراو محتشم است و من فقیرم
صدسال اگر بسوزم از عشقو این خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آنکاخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیستکو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶

 

تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
آن هندوی چشم را غلامم
وآن کافر زلف را اسیرم
چشم تو بغمزه دلاویز
مستیست که می زند بتیرم
ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم
صد سال اگر بسوزم از عشق،
واین خود صفتی است ناگزیرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
کآخر چو بسوختم بمیرم
گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۳

 

صد جان ز لبت بوام گیرم
تا پیش تو دم بدم بمیرم
چندانکه بخویش میکنم فکر
جز فکر تو نیست در ضمیرم
ای دوست که پند خواهیم داد
خاموش که دشمنت نگیرم
صد دل دهمش اگر پذیرد
گونید به بار دلپذیرم
بیزلف و رخشه نمیتوان بود
چون نیست ز جان و سر گزیرم
در غارت غمزهاش کردند
ترکان سیاهدل اسیرم
زد غمزه سوی کمال و میگفت
افسوس که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی