گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

هر دل که وصال تو طلب کردشب خوش بادش که روز شب کرد
در تاریکی میان خون مردهر که آب حیات تو طلب کرد
وآنکس که بنا در این گهر یافتبی خود شد و مدتی طرب کرد
آن چیز که یافت بس عجب یافتوآن حال که کرد بس عجب کرد
چون حوصله پر برآمد او رابانگی نه به وقت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار