گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۷

 

آن کس که به بندگیت آیدبا او تو چنین کنی نشاید
ای روی تو خوب و خوی تو خوشچون تو گهری فلک نزاید
روی تو و خوی تو لطیفستسر دل تو لطیف باید
آن شخص که مردنیست فرداامروز چرا جفا نماید
چیزی که به خود نمی‌پسنددآن بر دگری چه آزماید
از خشم مخای هیچ کس راتا خشم خدا تو را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۹

 

ای صدر اجل قوام دولتدر صدر به جز تو کس نیاید
گیتی چو تو پر هنر نبیندگردون چو تو نامور نزاید
حاشا که زیان مال هرگزاندر دلت اندهی فزاید
باید که فروخته بود شمعپروانه ز شمع کم نیاید


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۴۵ - حضور دوستی را خواهد

 

جاییست نشسته چاکر توجایی که درو طرب افزاید
با مطربه‌ای چو ماه تابانچنگی تر و خوش همی سراید
اسباب نشاط جمله داریمجز طلعت تو که می‌بباید
درخواست همی کنیم هر دوتشریف دهد سبک بیاید


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۵۴ - در مرثیه

 

در مرثیهٔ موئیدالدینهرکس اثری همی نماید
گفتم که تشبهی کنم نیزباشد که تسلیی فزاید
لیکن پس از آن جهان معنیخود طبع سخن همی نزاید
با این همه شرح حال شرطستشرطی نه که طبع هرزه لاید
در جوف سپهر تنگدل بودعنقا به قفس درون نیاید
می‌گفت کجاست باد فضلیکم زین سر خاک در رباید
یزدان که گره‌گشای فضلشبند قدر و قضا گشاید
بشنید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

در سر چو خیال تو درآید

درهای فرح برخ گشاید

هرگاه به یاد خاطر آئی

فردوس برین بخاطر آید

نام تو چو بر زبان رانم

هر موی زبان شود سراید

جان را بخشد حیات تازه

پیکی که ز جانب تو آید

چشم از خط نامه نور گیرد

جان فیض ز معنیش رباید

تا دیده بخون دل نشوئی

حاشا که دوست رخ نماید

چشم نگریسته در اغیار

آن حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲

 

شکر تو چسان کنم که شاید

از جز تو ثنای تو نیاید

گر هم نکنم ثنا چه گویم

نطقم بچه کار دیگر آید

آن لب که ثنای تو نگوید

آخر بچه خوشدلی گشاید

آندست که دامنت نگیرد

از بهر چه زاستین برآید

آن پای که در رهت نپوید

سر که رود و بر که آید

آن سر که هوای تو ندارد

بر تن بکدام امید باید

آندل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۹

 

بر بسته نقاب ، دل رباید
بنگر چه کند اگر گشاید
در آینهٔ وجود عالم
خود بیند و خود به خود نماید
ما دولت سر لی مع الله
یابیم ولی دمی نیاید
در دور دو چشم مست ساقی
توبه نکنیم و خود نشاید
چندان که خوریم می از این خم
نه کم شود آن و نه فزاید
یک ذات و صفات او فراوان
در هر صفتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷

 

چشمت به تو نور خوش نماید
گوش تو در سخن گشاید
در گلشن ما زبان بلبل
هر لحظه تو را همی سراید
دست تو بیان کند یدالله
گر زانکه یدش به دستت آید
پائی که به قدرتش بپایست
بی قدرت او به پا نپاید
بی جود وجود سید ما
خود بود وجود ما نشاید


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۳۲

 

در جملهٔ مرتبه بر آید
در مرتبه ها همه نماید
وین طرفه که این همه مراتب
در وحدت او نمی‌ فزاید


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴۵

 

در جمله مرتبه برآید
در مرتبه ها همه نماید
وین طرفه که این همه مراتب
در وحدت او نمی فزاید


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی