گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲۹

 

با این همه مهر و مهربانیدل می‌دهدت که خشم رانی
وین جمله شیشه خانه‌ها رادرهم شکنی به لن ترانی
در زلزله است دار دنیاکز خانه تو رخت می‌کشانی
نالان تو صد هزار رنجوربی تو نزیند هین تو دانی
دنیا چو شب و تو آفتابیخلقان همه صورت و تو جانی
هر چند که غافلند از جاندر مکسبه و غم امانی
اما چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۰

 

آورد خبر شکرستانیکز مصر رسید کاروانی
صد اشتر جمله شکر و قندیا رب چه لطیف ارمغانی
در نیم شبی رسید شمعیدر قالب مرده رفت جانی
گفتم که بگو سخن گشادهگفتا که رسید آن فلانی
دل از سبکی ز جای برجستبنهاد ز عقل نردبانی
بر بام دوید از سر عشقمی‌جست از این خبر نشانی
ناگاه بدید از سر بامبیرون ز جهان ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۱

 

بشنیده بدم که جان جانیآنی و هزار همچنانی
از خلق نشان تو شنیدمکفو تو نبود آن نشانی
الحمد شدم ز حمد گفتنتا بوک بدان لبم بخوانی
جان دید کسی بدین لطیفیکس دید روان بدین روانی
ای قوت قلوب همچو معنیوی صورت تو به از معانی
ای گشته ز لامکان حقایقاز لذت کان تو مکانی
ای شاه و وزیر را سعادتوی عالم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۲

 

ای ساقی باده معانیدرده تو شراب ارغوانی
زان باده پیر تلخ پاسخبفزای حلاوت جوانی
در بزم سرای شاه جاناننظاره شاهدان جانی
جان‌ها بینی چو روز روشناز لذت عشرت شبانی
بینی که جهان به حیرت آیددر حلقه خلق آن جهانی
مه را ز فلک فروفرستددر مجلسشان به ارمغانی
و آن زهره نوای خوش برآوردکو مطرب کیست آسمانی
این‌ها به همند و ما به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۳

 

ای وصل تو آب زندگانیتدبیر خلاص ما تو دانی
از دیده برون مشو که نوریوز سینه جدا مشو که جانی
آن دم که نهان شوی ز چشمممی‌نالد جان من نهانی
من خود چه کسم که وصل جویماز لطف توم همی‌کشانی
ای دل تو مرو سوی خراباتهر چند قلندر جهانی
کان جا همه پاکباز باشندترسم که تو کم زنی بمانی
ور ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۳

 

ای آنک تو شاه مطربانیزان دلبرکش بگو که دانی
خواهم که دو عشر ای خوش آوازاز مصحف حسن او بخوانی
در هر حرفیش مستمع رابگشاید چشمه معانی
سینش گوید که فاستجیبوانونش گوید که لن ترانی
ای طره او چه پای بندیوی غمزه او چه بی‌امانی
از نرگس او است ای گل سرخکان اطلس سرخ می‌درانی
ماندم ز تمام کردن اینباقیش تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۴

 

روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچ دانی
تا با تو چو خاص نور گردمآن نور لطیف جاودانی
تا چند کنم ز مرگ فریادبا همچو تو آب زندگانی
گر مرگم از او است مرگ من بادآن مرگ به از دم جوانی
از خرمن خویش ده زکاتمزان خرمن گوهر نهانی
منویس بر این و آن براتمبگذار طریق امتحانی
خاموش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۵

 

چون عشق کند شکرفشانیدر جلوه شود مه نهانی
بینی که شکر کران نداردخوش می‌خوری و همی‌رسانی
می‌غلط به هر طرف که غلطیبر سبزه سبز بوستانی
گر ز آنک کله نهی وگر نیشاهنشه جمله خسروانی
آن را بینی که من نگویمزیرا که بگویمت بدانی
چون چشم تو وا کنند ناگهبر شهر عظیم آن جهانی
ماننده طفل نوبزادهخیره نگری و خیره مانی
تا چشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۶

 

ای وصل تو اصل شادمانیکان صورت‌هاست وین معانی
یک لحظه مبر ز بنده که نیستبی آب سفینه را روانی
من مصحف باطلم ولیکنتصحیح شوم چو تو بخوانی
یک یوسف بی‌کس است و صد گرگاما برهد چو تو شبانی
هر بار بپرسیم که چونیبا اشکم و روی زعفرانی
این هر دو نشان برای عام استپیشت چه نشان چه بی‌نشانی
ناگفته حدیث بشنوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۷

 

کژزخمه مباش تا توانیهر زخمه که کژ زنی بمانی
پیر است عروس عیش دنیامرگش طلبی اگر ستانی
تا رخ ننمود جمله نور استچون رخ بنمود شد دخانی
از سیل بلا چو کاه مگریزدر عشق و ولا چو پهلوانی
چون آب روان به هر نباتیباید که حیات را رسانی


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۸

 

مست می عشق را حیا نیوین باده عشق را بها نی
آن عشق چو بزم و باده جان رامی نوشد و ممکن صلا نی
با عقل بگفت ماجراهاجان گفت که وقت ماجرا نی
از روح بجستم آن صفا گفتآن هست صفا ولی ز ما نی
گفتم که مکن نهان از این مسای کفو تو زر و کیمیا نی
کاین برق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵۹

 

گویم سخن لب تو یا نیای لعل لب تو را بها نی
ای گفته ما غلام آن دمکان جا همگی تویی و ما نی
این جا که منم به جز خطا نیو آن جا که تویی به جز عطا نی
این جا گفتن ز روی جسم استو آن جا همه هستی است جا نی
سیاره همی‌روند پا نیصد مشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۰

 

رخ‌ها بنگر تو زعفرانیکز درد همی‌دهد نشانی
شهری بنگر ز درد رنجورچون باغ به موسم خزانی
این درد ز غصه فراق استاز هیبت حکم آسمانی
بیم است فلک سیاه گردداز آتش و ناله نهانی
دوزخ بنگر که سر برآوردناگه ز میان شادمانی
برخاست غریو جان ز هر سوهان ای کس بی‌کسان تو دانی
فرمود که این فراق فانی استافغان ز فراق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۳

 

با یار بساز تا توانیتا بی‌کس و مبتلا نمانی
بر آب حیات راه یابیگر سر موافقت بدانی
با سایه یار رو یکی شومنمای ز خویشتن نشانی
گر رطل گران دهند درکشای جان بگذار این گرانی
ای دل مپذیر بیش صورتمی‌باش چو آب در روانی
پذرفتن صورت از جمادی استمفسر اگر از رحیق جانی
در مجلس دل درآ که آن جاعیش است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۸

 

ای سرو حدیقه معانیجانی و لطیفه جهانی
پیش تو به اتفاق مردنخوشتر که پس از تو زندگانی
چشمان تو سحر اولین اندتو فتنه آخرالزمانی
چون اسم تو در میان نباشدگویی که به جسم در میانی
آن را که تو از سفر بیاییحاجت نبود به ارمغانی
گر ز آمدنت خبر بیارندمن جان بدهم به مژدگانی
دفع غم دل نمی‌توان کردالا به امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۲۲

 

یاران کجاوه، غم ندارنداز منقطعان کاروانی
ای ماه محفه سر فرود آرتا حال پیادگان بدانی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰

 

ای روی تو فتنهٔ جهانیمبهوت تو هر کجا که جانی
کرده سر زلف پر فریبتاز هر سر مویم امتحانی
در چشم زدی ز دست بر همچشمت به کرشمه‌ای جهانی
ابروی تو رستها چو تیراستبر زه که کند چنان کمانی
طراری را طراوتی نیستبا طرهٔ چون تو دلستانی
ندهد مه و مهر نور هرگزبی عارض چون تو مهربانی
در دل بردن به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۳

 

ای حسن تو آب زندگانیتدبیر وصال ما تو دانی
از دیده برون مشو که نوریوز بنده جدا مشو که جانی
ما با تو چو تیر راست گشتیمبا ما تو هنوز چون کمانی
پرسی تو ز من که عاشقی چیستروزی که چو من شوی بدانی
زنهار مشو تو در خراباتهرچند قلندر جهانی
شطرنج مباز با ملوکانشهمات شوی و ره ندانی
عطار سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۴

 

دردی است درین دلم نهانیکان درد مرا دوا تو دانی
تو مرهم درد بیدلانیدانم که مرا چنین نمانی
من بندهٔ بی کس ضعیفمتو یار کسان بی کسانی
گر مورچه‌ای در تو کوبدآنی تو که ضایعش نمانی
از من گنه آید و من اینموز تو کرم آید و تو آنی
یارب به در که باز گردمگر تو ز در خودم برانی
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۶

 

ای ساقی از آن قدح که دانیپیش آر سبک مکن گرانی
یک قطره شراب در صبوحیباشد که به حلق ما چکانی
زان پیش خمار در سر آیدیک باده به دست ما رسانی
بگذر تو ز خویش و از قراباتپیش آر قرابهٔ مغانی
در عقل مغیش تا نبینیوز علم مجوس تا نخوانی
کین جای نه جای قیل و قال استکافسانه کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۱

 

ای هجر تو وصل جاودانیواندوه تو عین شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرتخوشتر ز حیات جاودانی
بی یاد حضور تو زمانیکفر است حدیث زندگانی
صد جان و هزار جان نثارتآن لحظه که از درم برانی
کار دو جهان من برآیدگر یک نفسم به خویش خوانی
با خوندان و راندنم چه کار استخواه این کن و خواه آن تو دانی
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۴

 

ترسا بچه‌ای به دلستانیدر دست شراب ارغوانی
دوش آمد و تیز و تازه بنشستچون آتش و آب زندگانی
دانی که خوشی او چه سان بودچون عشق به موسم جوانی
در بسته میان خود به زناربگشاده دهن به دلستانی
در هر خم زلف دلفریبشصد عالم کافری نهانی
آمد بنشست و پیر ما رابنهاد محک به امتحانی
القصه چو پیر روی او دیداز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۵

 

گفتم بخرم غمت به جانیبر من بفروختی جهانی
مفروش چنان برآن که پیوستعشوه خرد از تو هر زمانی
بنواز مرا که بی تو برخاستچون چنگ ز هر رگم فغانی
نی نی چو ربابم از غم تویعنی که رگی و استخوانی
ای دوست روا مدار دل رانومید ز چون تو دلستانی
دستی بر نه اگر کنم سوددانم نبود تو را زیانی
یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

ای چشم و چراغ آن جهانیوی شاهد و شمع آسمانی
خط نو نبشته گرد عارضمنشور جمال جاودانی
بی دیده ز لطف تو بخوانددر جان تو سورهٔ نهانی
با چشم ز تابشت نبیندبر روی تو صورت عیانی
بخت ازلی و تا قیامتصافی به طراوت جوانی
حسن تو چو آفتاب آنگهفارغ ز اشارت نشانی
بوس تو به صد هزار عالمو آزاد ز زحمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

ای زبدهٔ راز آسمانیوی حلهٔ عقل پر معانی
ای در دو جهان ز تو رسیدهآوازهٔ کوس «لن ترانی»
ای یوسف عصر همچو یوسفافتاده به دست کاروانی
لعل تو به غمزه کفر و دین راپرداخته مخزن امانی
لعل تو به بوسه عقل و جان رابرساخته عقل جاودانی
با آفت زلف تو که بیندیک لحظه زعمر شادمانی
با آتش عشق تو که یابدیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰

 

عاشق نشوی اگر توانیتا در غم عاشقی نمانی
این عشق به اختیار نبوددانم که همین قدر بدانی
هرگز نبری تو نام عاشقتا دفتر عشق برنخوانی
آب رخ عاشقان نریزیتا آب ز چشم خود نرانی
معشوقه وفای کس نجویدهر چند ز دیده خون چکانی
اینست رضای او که اکنونبر روی زمین یکی نمانی
بسیار جفا کشیدی آخراو را به مراد او رسانی
اینست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۵

 

آن جنگی مرد شایگانیمعروف شده به پاسبانی
در گردنش از عقیق تعویذبر سرش کلاه ارغوانی
بر روی نکوش چشم رنگینچون بر گل زرد خون چکانی
بر پشت فگنده چون عروسانزربفت ردای پرنیانی
بسیار نکوتر از عروسانمردی است به پیری و جوانی
بی‌زن نخورد طعام هرگزاز بس لطف و ز مهربانی
تا زنده همیشه چون سواریبا بانگ و نشاط و شادمانی
واندر پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۵

 

در عشق، فتوح چیست؟ دانیاز دوست کرشمهٔ نهانی
بینی ز کمان کشان غمزهترکان که کمین گشای خوانی
گوئی که ز عشق او نشان دهکس داد نشان ز بی‌نشانی
سرنامهٔ عشق کشتن آمدسرنامهٔ خلق زندگانی
گفتم به خیال او که آوخمن دل سبکم تو جان گرانی
دل گم شده‌ام کجا ندانمجای دل گم شده تو دانی
خاقانی تو مزن ازین دمکاین دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۶

 

گویم همه دل منی و جانیمانم به تو و به من نمانی
آن سایه منم که خاک خاکموان نور تویی که جان جانی
من خاک توام به جای اینمتو جان منی به جای آنی
گفتم چه شود که من شوم توگفتا که تو من شو ار توانی
گر من توشوم تو نیست گردیاما تو چو من شوی بمانی
بر دلدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۴ - معما

 

ای رای ملک شه معظممه‌پرور سال‌بخش ثانی
ای کرده کلیم‌وار عدلتآبان خدای را شبانی
حقا که شوی به مهر مه بردی ماه به موسم خزانی
در دولت تو کراست نیسانکان دولت هست جاودانی
بادی همه ساله شاد تا هستروز رجب اصل شادمانی
ای خواجهٔ فیلسوف فاضلکز فضل یگانهٔ جهانی
گر معنی این لغت به واجبپیدا کردن نمی‌توانی
تا آخر هر مهی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۵ - در حسب حال

 

گویند که چیست حاصل توای بی‌حاصل ز زندگانی
گویم خطکی و بیتکی چنداز نعمتهای این جهانی
خطی نه چنین چنانکه بایدبیتی نه چنان چنانکه دانی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۷۹ - در موعظه

 

پیشی ز هنر طلب نه از مالاکنون باری که می‌توانی
هان تا به خیال بد چو دوناندر حال حیوة این جهانی
افزون نکنی برانچه داریقانع نشوی بدانچه دانی
مشغول مشو به تن نه اینیفارغ منشین ز جان نه آنی
گر جانت به علم در ترقی استآنک تو و ملک جاودانی
ورنه چو به مرگ جهل مردیهرگز نرسی به زندگانی
دانی چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴

 

ای غایت عیش این جهانیای اصل نشاط و شادمانی
گر روح بود لطیف روحیور جان باشد عزیز جانی
گفتی که چگونه‌ای تو بی‌مادور از تو بتا چنان که دانی
از درد تو سخت ناتوانمرنجی برگیر اگر توانی
کردیم به پرسشی قناعتزین بیش همی مکن گرانی
گر دست‌رسی بدی به بوسیکاری بودی هزارگانی


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲

 

به سر ماه فکنده طیلسانیدر سرو کشیده پرنیانی
بر چشمهٔ آفتاب بستهاز عنبر سوده سایبانی
رخساره فراز سرو سیمینمانند شکفته گلستانی
حوری و چو کوثرش عقیقیسروی و چو غنچه‌اش دهانی
نی حور بعینهٔ بهشتینی سرو براستی روانی
دیدم چو هزار خرمن گلوقت سحرش ببوستانی
گفتم نظری کن ای جهانراجانی و ز دلبری جهانی
همچون تن من همای عشقتنادیده شکسته استخوانی
جز ناله و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - ایضاله

 

ای باد برو، اگر توانیبرخیز سبک، مکن گرانی
بگذر سحری به کون جاناندریاب حیات جاودانی
باری تو نه‌ای چو من مقیداز وی به چه عذر باز مانی؟
خاک در او ببوس و از ماشخدمت برسان، چنان که دانی
دارم به تو من توقع اینکچون خدمت من بدو رسانی
گر هیچ مجال نطق یابیگویی به زبان بی‌زبانی:
ما تشنه و آب زندگانیدر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۲ - در حسرت بی پولی گوید

 

ای اقچه گرد روی کانیای بی تو حرام زندگانی
ای راحت جان و قوت دلای مایهٔ عیش و کامرانی
تا کی باشد عبید بی توتن داده به عجز و ناتوانی


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱۸

 

ای برده دلم به دلستانی
هم جان منی و هم جهانی
جان می رودم برون و غم نیست
غم زانست که در میان جانی
دود از دل عاشقان برآرد
حسن تو ز آتش جوانی
از سوز غم تو برنخیزم
با آنکه بر آتشم نشانی
بگشای دهان خویش تا دست
شوییم ز آب زندگانی
هر شب منم و خیال زلفت
شبهای دراز و پاسبانی
من خواهم داد جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۳۲

 

ای فتنه ز چشم تو نشانی
بالای تو آفت جهانی
مویی ست به زلف تو که صد بار
بر باد بداد خان و مانی
من با تو به جز نظر ندارم
حاشا که به بد بری گمانی
بوسی هوسم کند، ولیکن
خشنود نمی شوی به جانی
گر لب نبود، کم از حدیثی
ور دل ندهی، کم از زبانی
گر می کشدم رقیب بدخوی
بگذار سگی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۱

 

پیری‌ست مرا چو نو جوانی
در عالمِ عشق مهربانی
از غایتِ شوق هر زمانی
از جانبِ دوست ترجمانی
چون بر گویم که کیست آری
ماییم و محبتِ فلانی
کس نشناسد فلانِ ما را
نابرده ز ما به او نشانی
او ساکنِ خلوتِ خرابات
ماییم و سری و آستانی
ما سَتر به پیش برگرفتیم
تا کس نبرد به ما گمانی
خود پُر شده بود تا بدیدیم
از سَترِ صلاحِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۶ - وله ایضاً

 

تنها هرکز نخورد خواجه
در مدّت عمر خویش نانی
نه آنکه برد بخانه مهمان
لیک او باشد طفیل خوانی


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۷ - وله ایضاً

 

نانیست درین جهان و آبی
از دیدۀ آدمی نهانی
نه گرسنه دیده روی این سیر
نه تشنه از آن دهد نشانی
اسمیست بمانده بی مسمّا
لفظیست از آن سوی معانی
این را صفتست لایذوقون
و آنرا سمتست لن ترانی
دانی که کدام نان و آبست؟
نان تو و آب زندگانی


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۲۹ - وله ایضا

 

ای لطف تو آب زندگانی
وی ذات تو عالم معانی
در چشم خرد ز روی معنی
بایسته تری ز زندگانی
در طبع هنر ز راه صورت
شایسته تری ز شادمانی
ننهفته ز منهی ضمیرت
اجرام سپهر سوزیانی
دیدار تو از خوشیّ و راحت
چون دولت و مستی و جوانی
مهر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۳۳۱ - ایضا له

 

آن ریش فلان مزد قانی
ریشیست عظیم باستانی
بسیار، چو حادثات گیتی
نا خوش، چو بلای ناگهانی
در هم ، چو دلش ز تنگ عیشی
محکم،چو کفش ز سوزیانی
انبومو گران و زشت و ناخوش
مانندۀ ابر مهرگانی
بر سینۀ او ز دورگویی
بر خر نمدیست ترکمانی
ناید به هزار سال پیدا
تیزی که درو شود نهانی
آویخته زو بصد علامت
چو پشم سگان کاهدانی
آلوده چو عرضش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل