گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

هرکس که غم ترا فسانه‌ستدستخوش آفت زمانه‌ست
هرکس که غم ترا میان بستاز عیش زمانه بر کرانه‌ست
تو یار یگانه‌ای و بایستیار تو که همچو تو یگانه‌ست
عشق تو حقیقت است ای جانمعلوم دلی و در میانه‌ست
در عشق تو صوفی‌ایم و ما رادیگر همه عشقها فسانه‌ست
ما را دل پر غمست و گو باشاندی که دل تو شادمانه‌ست
درد دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳

 

ما را سخنِ مولّهانه ست
تو پنداری مگر فسانه ست
گرچه سخنی رود دو وجهی
لیکن زدویی یکی یگانه ست
این یک به اضافت است و کثرت
وآن یک بنگر موحّدانه ست
عقل ار چه مقدّم است لیکن
او نیز مسخّرِ زمانه ست
بشنو که مدارِ عشق بر چیست
وین موعظه یی محقّقانه ست
بر نقطۀ امرو نقطۀ جان
بر مرکزِ عمرِ جاودانه ست
بحری متغیّرست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری