گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱

 

ماییم فداییان جانبازگستاخ و دلیر و جسم پرداز
حیفست که جان پاک ما راباشد تن خاکسار انباز
ز آغاز همه به آخر آیندز آخر برویم ما به آغاز
هین باز پرید جمله یارانشه باز بکوفت طبل شهباز
شش سوی مپر بپر از آن سوکاندر دل تو رسید آواز
هان ای دل خسته نقل ما راروزی دو سه ماندست می‌ساز
گر خواری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹

 

ای روی تو شمع پردهٔ رازدر پردهٔ دل غم تو دمساز
بی مهر رخت برون نیایداز باطن هیچ پرده آواز
از شوق تو می‌کند همه روزخورشید درون پرده پرواز
هر جا که شگرف پرده بازی استدر پردهٔ زلف توست جان‌باز
در مجمع سرکشان عالمچون زلف تو نیست یک سرافراز
خون دل من بریخت چشمتپس گفت نهفته دار این راز
چون خونی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

ای شیوهٔ تو کرشمه و نازتا چند کنی کرشمه آغاز
بستی در دیده از جهانمبر روی تو دیده کی کنم باز
ای جان تو در اشتیاق می‌سوزوی دیده در انتظار می‌ساز
تا روز وصال در شب هجربر آتش غم چو شمع بگداز
در باز به عشق هرچه داریدر صف مقامران جانباز
پیمانهٔ هر دو کون درکشیعنی که دو کون را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

ای مطرب درد، پرده بنوازهان! از سر درد در ده آواز
تا سوخته‌ای دمی بنالدتا شیفته‌ای شود سرافراز
هین! پرده بساز و خوش همی سوزکان یار نشد هنوز دمساز
دلدار نساخت، چون نسوزم؟سوزم، چو نساخت محرم راز
ماتم زده‌ام، چرا نگریم؟محنت زده‌ام، چه می‌کنم ناز؟
ای یار، بساز تا بسوزمیا با سوزم بساز و بنواز
یک جرعه ز جام عشق در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۹۸

 

پرسی که چگونه‌ای ؟ چگویم ؟کز مرده برون نیاید آواز
گویند مرا برو ازین کویدل گم کردم کجا روم باز ؟


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۸

 

بر جان من شکسته دل باز
کردی تو شراب خوردن آغاز
جانا، مخور این قدح که مستی
لب را بزن و به من بده باز
شد نوبت شربت پسینم
جرعه به پیاله من انداز
ما را غم تو ز خلق ببرید
در صحبت دوستان دمساز
پرسی که چگونه ای، چه گویم؟
کز مرده برون نیاید آواز
گویند مرا، برو از ین کوی
دل گم کردم، کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۳

 

ای دل تن و جان و عقل در باز
گر پیش وصال می‌روی باز
خواهی که جمال شاه بینی
بر هم دوزی دو دیده چون باز
نی نی ز من ای دو دیده بشنو
این بربندی و آن کنی باز
خود این همه قصه چیست کلّی
هر چیز که آن جزوست در باز
چون موکب عاشقان روان شد
خود را به طفیل در ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری