گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۶

 

ای صورتت ز گوهر معنی خزینه‌ایما را ز داغ عشق تو در دل دفینه‌ای
دانی که آه سوختگان را اثر بودمگذار ناله‌ای که برآید ز سینه‌ای
زیور همان دو رشته مرجان کفایت استوز موی در کنار و برت عنبرینه‌ای
سر در نیاورم به سلاطین روزگارگر من ز بندگان تو باشم کمینه‌ای
چشمی که جز به روی تو بر می‌کنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۷

 

آن را که نیست در دل ازین سر سکینه‌اینبود کم از کم و بود از کم کمینه‌ای
خواهی که از قرینه بدانی که عشق چیستناخورده می ز عشق ندانی قرینه‌ای
در دار ملک عشق خلیفه کسی بودکو را بود ز در حقیقت خزینه‌ای
مرغی است جان عاشق و چندانش حوصلهکز هر دو کون لایق او نیست چینه‌ای
شه‌بیت سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۴

 

ای ماه و مشتری ز جمالت قرینه‌ایوز گیسوی تو هر شکنی عنبرینه‌ای
گر می‌زنی به تیغ، نداریم سر دریغسر چون توان کشید ز مهری به کینه‌ای؟
مرغ دلم به داغ غمت تن فرو دهدگر باشدش ز دانهٔ خال تو چینه‌ای
هر لحظه آن دو ساعد سیمین نهان کننددر جان من به دست محبت دفینه‌ای؟
دل در خمار هجر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶

 

دارم نگار سنگدل سیم سینه‌ای

کز فرط مهر او به دلم نیست کینه‌ای

او همچو کعبه ساکن و خلقی بسان حاج

احرام بسته سوی وی از هر مدینه‌ای

چون زلف عنبرین که بود زیب گردنش

در شهر کس‌ نشان ندهد عنبرینه‌ای

ران پلنگ طعمهٔ من بود و همچو مرغ

از ضعف عشق قانعم اکنون به چینه‌ای


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۸

 

ساقی ز بامداد بیاور قنینه ای
بردار بانگِ قهقهه از آبگینه ای
نقدینه ی بهشت مهیّا نمی شود
لطفی کنی ز ما بستانی رهینه ای
حالی در این معامله مصرف نمی شود
هر چند پر جواهر دارم خزینه ای
هر نوع و هر چنان که توانی بساز هین
هان زود اضطرابِ دلم را سکینه ای
چیزی چنان که حاصلِ وقتی بود سبک
پیوند کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری