گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۷

 

ای بسمل طلب پی خون چکیده رو

چون اشک هر قدر روی از خود دویده رو

فرصت در این‌ بهار پر افشان وحشت است

همچون نگه به هر گل و خاری رسیده رو

تا چند هرزه از در هر کوچه تاختن

یک قطره خون شو و ز گلوی بریده رو

امروزت از امل پی فردا گرفته است

ای غافل از غزل به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۸

 

ای بیخبر به درد دل ما رسیده رو

شور سپند محفل حسرت شنیده رو

از پیچ و تاب دام هوس احتراز کن

زین دود همچو شعله غبار کشیده رو

زین گلستان که رنگ بهارش ندامتست

محمل به دوش آه چو صبحی دمیده رو

آخر ازین زیانکده نومید رفتنست

خواهی رفیق قافله خواهی جریده رو

در گلشنی که رنگ بهارش ندامت‌ست

ای شبنم بهار تماشا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۹

 

همچون نفس به آینهٔ دل رسیده رو

یعنی درین مکان نفسی واکشیده رو

تسلیم خضر مقصد موهوم ما بس است

چون سایه سر به خاک نه و آرمیده رو

آخر به خواب نیستی از خوبش رفتنی است

باری فسانهٔ من و ما هم شنیده رو

زبن دشت خارها همه بر باد رفته‌اند

از خود چو سیل بر اثر آب دیده رو

عالم تمام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی