گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ایآرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقانپیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنکدر دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمانمعذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظابیش از گلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲

 

ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده‌ایدر جان من هر آنچ ندیدم تو دیده‌ای
بگزیده‌ام ز هجر تو تابوت آتشینآری به حق آنک مرا تو گزیده‌ای
گر از بریده خون چکد اینک ز چشم منخون می‌چکد که بی‌سبب از من بریده‌ای
از چشم من بپرس چرا چشمه گشته‌ایوز قد من بپرس که از کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

رهی معیری » غزلها - جلد چهارم » محنت‌سرای خاک

 

من کیستم ز مردم دنیا رمیده‌ای

چون کوهسار پای به دامن کشیده‌ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته‌ای

وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده‌ای

چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته‌ای

چون صبح از غم تو گریبان دریده‌ای

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل

آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده‌ای

رفت از قفای او دل از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رهی معیری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۶

 

دور از بساط وصل تو ماییم و دیده‌ای

چون شمع کشته داغ نگاه رمیده‌ای

شد نو بهار و ما نفشاندیم گرد بال

در سایهٔ گلی به نسیم وزیده‌ای

ما حسرت انتخاب صباییم از محیط

کنج دلی و یک نفس آرمیده‌ای

در حیرتم به راحت منزل چسان رسد

راهی به چشم آبلهٔ پا ندیده‌ای

محمل کشان عجز رسا قطع کرده‌اند

صد دشت وره امید، به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸

 

ماییم و گرد هستی حرمان دمیده‌ای

چون صبح آشیانهٔ رنگ پریده‌ای

در دامن خیال تو دارد غبار ما

بی‌دست و پایی به ثریا رسیده‌ای

بر گریه‌ام نظر کن و از حسرتم مپرس

عرض گداز صد نگهست آب دیده‌ای

غافل مباد وصل ز فریاد انتظار

چشمی گشوده‌ایم به حرف شنیده‌ای

عبرت ز انجم و فلکم عرضه می‌دهد

جوشی به کلک پیکر افعی‌ گزیده‌ای

آسودگی سراغ ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۷

 

ای یار بی‌وفا که دل از ما بریده‌ای
گویی که پیش هرگز ما را ندیده‌ای
سرگشته‌ام چو ذره ز خورشید روی تو
دامن چرا چو سایه ز ما درکشیده‌ای
لیلی شنیده‌ام که ز مجنون نمی‌شکیفت
مجنون شدم بتا به چه از ما رمیده‌ای
هیهات اگر به واقعه ی من رسیده‌ای
آری ملامتت نکنم نارسیده‌ای
هرگز خلاف رای تو چیزی نگفته‌ام
با من بگوی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری