گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۸

 

امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروسعشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس
پستان یار در خم گیسوی تابدارچون گوی عاج در خم چوگان آبنوس
یک شب که دوست فتنه خفتست زینهاربیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبحیا از در سرای اتابک غریو کوس
لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

دوش از فراغ روی تو با روی سندروس
نالیده ام چو نای وفغان کرده ام چو کوس
گفتی به وعده دوش که کام از لبت دهم
افسوس ازین سخن که لبت می کند فسوس
آنرا که پای بوس میسّر نمی شود
خود دست کی دهد که کند با تو دست بوس
آیینه پیش دار و در ابروی خود نگر
بر عاج بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی