گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵

 

ای دل، بیا و در رخ آن حور می‌نگربفگن حجاب ظلمت و در نور می‌نگر
برخیز و از شراب غمش مست گرد و بازبنشین، در آن دو نرگس مخمور می‌نگر
یاری که دل ز دیدن او تازه می‌شودمستورگو: مباش، مستور می‌نگر
بر خوان عشق حاجت دست دراز نیستکوته نظر مباش و بهمنشور می‌نگر
وقتی که انگبین وصالش کنند بخشخوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی