گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۴

 

ساقی بیار باده که ایام بس خوشستامروز روز باده و خرگاه و آتش است
ساقی ظریف و باده لطیف و زمان شریفمجلس چو چرخ روشن و دلدار مه وشست
بشنو نوای نای کز آن نفخه بانواستدرکش شراب لعل که غم در کشاکش است
امروز غیر توبه نبینی شکسته‌ایامروز زلف دوست بود کان مشوش است
هفتاد بار توبه کند شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷

 

ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکسترخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهیکو سر دل بداند و دلدار نازکست
چون آرزو ز حد شد دزدیده سجده کنبسیار هم مکوش که بسیار نازکست
گر بیخودی ز خویش همه وقت وقت تو استگر نی به وقت آی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷

 

شادی به روزگار شناسندگان مستجانها فدای مرتبهٔ نیستان هست
از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلیدر گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست
گاهی ز فخر تاج سر عالمی بلندگاهی ز فقر خاک ره این جهان پست
دستار عقلشان کف طرار عشق بردبازار توبه‌شان شکن زلف لا شکست
برخاستند از سر اسرار هر دو کونچون شاه عشق در دل ایشان فرو نشست
زنجیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۱ - در نکوهش حسودان

 

خاقانیا ز دل سبکی سر گران مباشکو هر که زادهٔ سخن توست خصم توست
گرچه دلت شکست ز مشتی شکسته نامبر خویشتن شکسته دلی چون کنی درست
چون منصفی نیابی چه معرفت چه جهلچون زال زر نبینی چه سیستان چه بست
مسعود سعد نه سوی تو شاعری است فحلکاندر سخنش گنج روان یافت هر که جست
بر طرز عنصری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲

 

خاقانیا چه مژده دهی کز سواد ملکیک باره فتنهٔ دو هوائی فرو نشست
آن را که کردگار برآورد، شد بلندو آن را که روزگار فرود برد گشت پست
گفتند خسته گشت فریدون و جان سپردزان تیر کز کمان کمینه کسی بجست
من کاین سخن شنیدم کردم هزار شکرواندر برم ز گریهٔ شادی نفس ببست
من خاک آن، عطارد پران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹

 

ای بر عذار مهوشت آن زلف پرشکستچون زنگئی گرفته بشب مشعلی بدست
وی طاق آسمانی محراب ابرویتپیوسته گشته خوابگه جادوان مست
همچون بلال برلب کوثر نشسته استخال لب تو گر چه سیاهیست بت پرست
بنشستی و فغان ز دل ریش من بخاستقامت بلند و دستهٔ ریحان تازه پست
مشنو که از تو هست گزیرم چرا که نیستیا نیست از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

دیشب درآمد از درم آنماه چهره مستمانند دستهٔ گل و گلدسته‌ئی بدست
خطش نبات و پستهٔ شکرشکن شکرسروش بلند و سنبل پرتاب و پیچ مست
زلف سیاه سرکش هندوش داده عرضدر چین هزار کافر زنگی بت پرست
از دیده محو کرد مرا هر چه هست و نیستسودای آن عقیق گهر پوش نیست هست
در بست راه عقل چو آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴

 

کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است
دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
پروای آفتاب قیامت نمی کند
هر دل که زیر سایه آن زلف پر خم است
بی غم حیات نیست دل دردمند را
می آید از بهشت برون هر که آدم است
دارد به یاد، سر و دو صد نخل میوه دار
عمر دراز لازمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹

 

شاهنشهی است عشق که دل جلوه گاه اوست
آهی که خیزد از دل ما گرد راه اوست
دل را ز کام هر دو جهان سرد ساختن
تأثیر اولین نفس صبحگاه اوست
از یک نگاه، زیر و زبر کردن جهان
بازیچه ای ز گردش چشم سیاه اوست
چون نور آفتاب، پریشان خرام نیست
دلهای چاک، مشرق روی چو ماه اوست
گردون که صبح و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مستبا صدهزار جام نیارد کسی به دست
یک جسم ناتوان ز سر راه او نخاستیک صید نیم‌جان ز کمین‌گاه او نجست
کو آن دلی که نرگس فتان او نبردکو سینه‌ای که خنجر مژگان او نخست
جز یاد او امید بریدم ز هر چه بودجز روی او کناره گرفتم ز هر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۸۶

 

ای شوخ تا تو در دل من جای کرده‌ایاینست دوزخی که زخلد برین به است


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸ - خودپرستی خداپرستی

 

تا چشم دل به طلعت آن ماه منظر استطالع مگو که چشمه خورشید خاورست
کافر نه ایم و بر سرمان شور عاشقی استآنرا که شور عشق به سر نیست کافر است
بر سردر عمارت مشروطه یادگارنقش به خون نشسته عدل مظفر است
ما آرزوی عشرت فانی نمی کنیمما را سریر دولت باقی مسخر است
راه خداپرستی ازین دلشکستگی استاقلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

ترکم، عرب مثال، چنگ بر عذار بست
مردانه، روی بست و دل عاشقان، شکست
ای صبر، چون رکاب زمانی بدار پای
کان شهسوار ترک، عنان می‌برد ز دست
آنکس که گشت کشته، ز سودای چشم تو
خیزد صباح روز قیامت، ز خاک مست
هر کس که در کشاکش عشق توام بدید
از صحبت کمان قد من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

تا بر نخیزی، از سر دنیا و هر چه هست
با یار خویشتن، نتوانی دمی، نشست
امشب، چه فتنه بود که انگیخت چشم او
کاهل صلاح و گوشه نشینان شدند مست
عاشق ندید، در حرم دل، جمال یار
بر غیر یار، تا در اندیشه، در نبست
صوفی به رقص، بر سر کوی، بکوفت پای
عارف ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

ما عاشقیم و بی سر و سامان و می پرست
قانع بهر چه باشد و فارغ ز هر چه هست
ای رند جرعه نوش، تو و محنت خمار
ما و نشاط مستی عشق از می الست
دی آن سوار شوخ کمر بست و جلوه کرد
در صورتی که هر که بدیدش کمر ببست
هر کس که دل بدست بتی داد همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷

 

نقش خیال اوست که گویند عالم است
این صورتست و معنی آن اسم اعظم است
اسمی که هست جامع اسما به نزد ما
آن اسم اعظمست و بر اسما مقدمست
جام جهان نماست پر از می بیابگیر
شادی ما بنوش که جام می جم است
سردار عاشقان به سر دار پا نهاد
دعوی که می کند بر یاران مسلم است
خمخانه ایست پر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲۶ - در مدیحه گوید

 

ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست
هرگز مباد در جاه تو شکست
تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست
پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست
معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی
قومی برین امید شدند را آدمی پرست
دشمن اگر به حیله کند با تو همبری
دانند عاقلان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴

 

ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرست
گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست
گلزارها به آمدن آن مزین است
محراب‌ها به آمدن این منوّر ست
آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است
وین همره خطیب و مُصّلی و منبرست
آن با عقیق و بُسّد و یاقوت وکهرباست
وین با گلاب و غالیه و عود و عنبرست
در بزم آب انگور آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۲

 

سنگین‌دلی که بر دل احرار قادرست
در حسن و در جمال بدیع است و نادرست
در موکب نبرد سواری دلاورست
در مجلس شراب نگاری معاشرست
حلقه شدست بر دو بناگوش او دو زلف
گویی که بر دو زهره دو هاروت ساحرست
تا بر سمن ز سنبل مشکین سلاسل است
تا بر قمر ز عنبر سارا دوایرست
او یوسف است و عاشق بیچاره در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۵۳

 

ای دلبری که زلف تو دام است و چنبرست
دامیّ و چنبری که همه مشک و عنبرست
رخسار توگُل است و بناگوش تو سمن
گل در میان دام و سمن زیر چنبرست
از حسن و صورت تو تعجب همی‌کند
هرکس که بر طریقت مانیّ و آزرست
نقّاش را ز نقش تو بیکار شد دو دست
یک دست بر دل است و دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸

 

یارب مرا خلاص ده از هر چه غیر توست
تا جز تو را نبایدم الّا هم از تو جست
هرچند بر قضای توام نیست اطّلاع
تا بر سرم چه حکم قضا کرده ای نخست
در خویش یافتم ز تو چیزی و هم به خویش
نتوانمی به شرح و بیان کردنش درست
دانم که هیچ نیست به خود هیچکس ولیک
خود را به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

دستم نمی دهد که بدارم ز یار دست
او پای درکشید و مرا کرد پای بست
سوزش به دل برآمد و راه نفس گرفت
عشقش ز در درآمد و در کنج جان نشست
در عشق رازپوشم و معشوق پرده سوز
در هجر ناشکیبم و دل بر جفاپرست
گر ناسزاش دانم و گویم که هست نیست
ور بی وفاش خوانم و گویم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲

 

دلی که عاشق روی نگار دلبندست
نه ممکن است که با صابریش پیوندست
کسی که او به صفت صابرست عاشق نیست
به عشق و صبر نظر کن که چند در چندست
کدام عاشق صادق شنیده ای که ز هجر
ز عاجزی سپرِ صابری نیفکنده ست
چهارسوی نهادم ز رخت صبر تهی ست
که شش جهات وجودم به عشق در بندست
ز پند هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۶

 

من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست
هرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست
تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار
واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست
برخاست از سر همه اکوان کفرو دین
هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست
نازک دلان بمانده در تیه حیرت اند
تا برکه راه بازگشادندو بر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۸

 

آن را که در فراق صبوری میسرست
عشقش همیشه بر هوس دل مقدر است
در عشق سوز باید و با سوز درد دل
آری هوس نه عشق بود کار دیگرست
عشق مجاز را ز حقیقت توان شناخت
آواز نوحه‌گر نه چو فریاد مادرست
آه از دلی که جان گرامی به عشق داد
با جان رفته آتش سوداش در برست
می‌سوزد و هنوز همان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰

 

از ابتدا که لشکرِ ارواح برنشست
عقل از سپاهِ عشق هزیمت کنان بجست
اهلِ قیاس پس روِ عقلِ گریز پای
ما در بُلوک عشق فتادیم می به دست
در پوستینِ شیوۀ ما اوفتاده اند
قومی خیال بازِ هوس نا ِک خود پرست
گر می خوریم و گرنه تفاوت نمی کند
ما بر قرارِ خویش همان واله ایم و مست
از گل سرشته کالبدِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳

 

یارم برفت و از منِ دل خسته برشکست
یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست
حیف است دست باز گرفتن ز مهربان
خاصه چه مهربان بتِ خوش باشِ خوش نشست
یک دم خیالِ او ز دو چشمم نمی رود
زیرا تمام مستم از آن چشمِ نیم مست
گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست
ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست
هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲

 

مست آمدیم و باز چنان می‌رویم مست
کز هر چه نیست بی‌خبرانیم و هر چه هست
ای مدّعی تو وهم‌پرستی و ما حبیب
بنگر که از دوگانه کدامیم بت پرست
در ما مکش زبان به تعصّب ببند لب
ای بی‌خبر میاز به دنبالِ مار دست
مشنو که مسکراتِ من از شیرهء رزست
کاین مستیِ من است زخم خانهء الست
گر دیگران ز شیرهء […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً یمدحه

 

ای انکه در ضمایر ارباب نظم و نثر
اندیشه یی زمدح تو خوشتر نیامدست
صاحب شهاب دین که بجز رای روشنت
بر خیل روزگار مظفّر نیامدست
هرگر خلاف آنچه ترا بود در ضمیر
در طبع چرخ و خاطر اختر نیامدست
زان عطرها که خلق تو آمیخت خلق را
یک شمّه بهرۀ گل و عنبر نیامدست
در آهنین حصار زدستت گریختست
گوهر بهرزه در دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۱۳

 

شاهی که شیر پیش حسامش چو روبه است
فرمان ده جهان عضدالدین طُغَنشَه است
آن خسروی که خسرو اجرام آسمان
در تحت حکم او چو مقیمان در گه است
از بهر جذب خنجر بیجاده رنگ اوست
در آخر مَجِرّه اگر پرّه کَه اوست
شاها طراز رایت ونقش نگین تو
تا روز حشر آیت نصرٌ من الله است
رای تو بر محیط فلک خیمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۶۴

 

مه را ز ثاب حسن تو هر شب قیامت است
کان سرو را چه شیوه رفتار و قامت است
گر خلق را ز عشق تو باشد قیامتی
باری نیامت دل ما زآن قیامت تست
از خاک کوی دوست برانگیختی مرا
یا ایها الرقیب چه جای ملامت است
بر باد می دهم به هوای تو عمر خویش
تا ذرهای ز خاک وجودم سلامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی